يك مرد ، يك شب ، يك قلم...


Friday, October 25, 2002

موعود
( قسمت دوم )

ب- در يشت ها (يشت به هر يك از 21 سرودي ميگويند كه مجموعاً سوّمين و بلندترين بخش اوستاى كنونى را تشكيل مى دهند. اين يشت ها در ستايش ايزدان كهن ايرانى هستند كه روزهاى هر ماه به با آنان نام گذارى مى شود )

بر خلاف گاثاها در يشتها « سوشيانت » تعريفي كاملا مشخص دارد .كه در اينجا به آنها ميپردازيم .
1- در زامياد يشت ، سه تن بنام « سوشيانت » يا « موعود » ناميده شده اند .
اوخشيت ارت ، كه به معناي « پروراننده پرهيزگاري » است
اوخشيت نم ، كه در فارسي « هوشيدر ماه » خوانده شده و به معناي « پروراننده نماز » ميباشد .
استوت ارت ، به معني كسي كه مظهر و پيكر قانون مقدس است.

2- در زامياد يشت ، سخن از ظهور سوشيانت از درياچه « كيانسيه » شده است.
3- سوشيانت داراي فرّ كياني ، و لذا شايسته فرمانروايي است
4- سوشيانت و يارانش ، نيك نفساني هستند كه سعادت مادي و معنوي را به ارمغان مياورند.

به اين ترتيب در يشت ها ، مفهوم « موعود » يا « سوشيانت » با فرجامي براي گيتي بكار رفته است و غلبه نهايي نيكي بر بدي را نويد ميدهد .

ياران «اَسْتَوَتْ اِرِتَ» پيروزمند بدرآيند: آنان نيك انديش، نيك گفتار، نيك كردار و نيك دين اند و هرگز سخن دروغ بر زبان نياورند. (زامياديشت، بند 95)
منش بد شكست يابد و منش نيك برآن چيره شود.
[سخن] دروغ گفته، شكست بايد در سخن راست گفته، برآن چيره شود
خرداد و اَمرداد
اَهريمنِ ناتوانِ بَدْكُنِش، رو در گريز نهد. (زامياديشت، بند 96)



در يشتها ، « سوشيانت » ها حالت قهرمانان اسطوره اي را دارند . او در عين آن كه آرمان هاى زرتشتى ـ چون غلبه بر منش بد و اهريمن ـ را به انجام مى رساند، نقطه ى اوج پهلوانان و حماسه آفرينان هم هست. اين همه با روح كلى يشت ها هماهنگى كاملى دارد; زيرا درين سروده ها، همواره كوشش قابل تشخيصى براى آشتى دادن باورهاى كهن و آموزه هاى زرتشت، ديده مى شود .

ج - سوشيانت در متون زرتشتي بعد از اوستا
در متون زرتشتي كه بعد از اوستا بوجود آمده اند وجود و چگونگي « سوشيانت » يا « موعود » به تفصيل بيان شده است كه در اينجا به مختصر آورده ميشود . در جهان بينى زرتشتى، عمر جهان دوازده هزار سال يا چهار دوره ى سه ساله دانسته شده است. سه هزاره ى نخست گيتى روحانى و مينوى بود و اهريمن در ژرفاى تاريك خود از آفرينش نيكى ها خبرى نداشت. در سه هزاره ى دوم، اهريمن بر جهان يورش آورد و همه جا را به ويرانى كشيد. در پايان اين سه هزاره، غلبه با اهوره مزدا شد و اهريمن و ديوان به دوزخ خود انداخته شدند، ليكن اينان پيش تر گيتى را آلوده كرده بودند و از اين رو سه هزاره ى سوم و چهارم به حالت « آميخته » بود، آميختگى ميان نيكى ها و بدى ها . سراسر سه هزاره ى سوّم به خيزش شاهان پيشدادى، سلطه ى هزار ساله ى اژى دهاك و شهريارى كيانيان گذشت تا عاقبت در ابتداى آخرين سه هزاره (چهارم ) ، زرتشت پا به عرصه ى وجود نهاد. باور زرتشتى چنان است كه در اين دوره ، عاقبت بدى ها شكست قطعى مى خورند . در پايان هر هزاره از اين دوره، سوشيانتى از تخمه ى زرتشت، براى يارى دين و مسلّم گردانيدن شكست دشمنان، ظهور مى كند.
در پايان هزاره ى دهمِ خلقت ( اولين هزاره از سه هزاره ى چهارم ) ، «پَشوتَنْ» ، پسر شاه گشتاسپ كيانى ظهور مى كند و رهبرى مؤمنان را به دست مى گيرد. وى با يارى 150 مرد پرهيزگار و شمارى ايزد ، نيروهاى اهريمن را خواهد شكست و جهان را از آلودگى پاك خواهد كرد . به اين ترتيب، راه براى زاده شدن «اوخشيَت اِرِتَ» (اوشيدَر يا هوشيدَر)، نخستين تن از سه پسر رهايى بخش زرتشت هموار مى شود . هوشيدر سپاهى نيرومند بر گرد خود فراز مى آورد و در نبردى سهمگين تبهكاران را درهم مى شكند و دين زرتشت را دوباره زنده مى كند. هزاره ى يازدهم، دوره ى «اوخشيَت نِمَهْ » دوّمين رهايى بخش است . در اين هزاره، ديو مَلْكوش در اوستا: مَهْركوسَ ظاهر مى شود و طوفان سهمگينى از تگرگ و برف پديد مى آورد كه همه ى آفريدگان را نابود مى سازد. مردم و جانورانى كه به دژ جمشيد پناه جسته بودند از گزندِ ملكوش در امان مى مانند و بار ديگر جهان را از آدمى و جانور پُر مى سازند. امّا به واسطه ى گسترش تبهكارى و كژآيينى ها ، باز اهريمن نيرو مى گيرد و اژى دهاك را كه فريدون در كوه دماوند در بندش كرده بود، برمى انگيزد تا از جهانيان كين خواهى كند. اهوره مزدا نيز به يارى ايزدان، گرشاسپِ دلاور و شمارى از پهلوانان از جمله كيخسرو وتوس و گيو را از خواب و بى خودى بيدار مى كند. در نبردى كه اين چنين در مى گيرد، گرشاسپ با گرز معروفش، اژى دهاك را به قتل مى آورد... اكنون زمان ظهور آخرين و بزرگ ترين سوشيانت فرارسيده كه آخرين نبرد را رهبرى كند. او «اَسْتَوَت اِرِتْ در» نام دارد و طى 57 سال مردگان را از كيومرث تا آخرين انسان از گور بر مى انگيزاند . همه ى انسان ها در يك جا بر هم فراز مى آيند و هر كسى به چشم خويش كرده هاى نيك و بدش را به چشم مى بيند . «اَسْتَوَتْ اِرِتَ»، راست كاران را به بهشت برين باز مى فرستد و بدكاران را به دوزخ فرو مى افكند. پس از سه روز ، رودى از فلز گداخته مهيا مى شود كه همه ى روآن ها از آن عبور مى كنند . با اين آزمون ، گناهان دوزخيان خواهد سوخت و تبه كاران نيز هم چون پاكان از آلودگى هر گناهى پاك خواهند شد . آنگاه سوشيانت در نقش يك مُوبَدْ ، گاوى را قربانى مى كند و از پيه آن شربت جاودانگى را آماده مى كند.
هر يك از مردمان با نوشيدن آن، جاودانه مى شوند . سپس سوشيانت هركسى را به مقتضاى اعمالش، پاداش نيك خواهد داد... اهريمن و ديوان شكسته خواهند شد و به ژرفاى تاريكى خود باز خواهند گشت . اين گونه ، زندگى سراسر خوشى آغاز مى شود و اهورامزدا رستاخيز جهان را با بازآفرينى زرتشت و ساير نيكان به پايان مى برد.

جالب است كه بدانيم در معادشناسى و جهانبينى زرتشتى ، اصولاً بدى ها بى دوام و فرجام پذيرند ، از اين رو حتى عذاب دوزخيان نيز پايانى دارد و جاودانه نيست . بطورى كه گذشته از معدودى كه مستحق اعدام (= مرگ ارزان) و نابودى هستند ، بقيه پس از پاك شدن از گناهان، بخشوده مى شوند.


ادامه دارد ...











........................................................................................

Thursday, October 24, 2002

موعود
( قسمت اول )
با توجه به حرفهايي كه ديروز گفتم لازم ميبينم كه در اينجا كمي بيشتر به ريشه تاريخي « موعود » بپردازم تا ببينيم كه اين مفهوم از كجا وارد افسانه هاي مذهبي شده است .

بشر با توجه به آسيب پذيري كه در مقابل بلايا از قبيل بلاياي طبيعي ، بيماريهاي مهلك ، جنگ و ويراني و چيزهاي ديگر داشت همواره منتظر « كسي » است كه او را از شر اين بلايا حفظ كرده و برهاند . در بسياري از مكاتب ديده ميشود كه انسان منتظر خيزش « كسي » است كه غلبه نهايي بر ظلم و ستم را براي آنان به ارمغان بياورد . اين مكاتب ميگويند كه بدي در جهان پايدار نخواهد بود و بالاخره « كسي » خواهد آمد كه غلبه نهايي عدل ،و برقراري نيكي و آسايش را به ارمغان خواهد آورد . بهر حال ميتوان متوجه شد كه اعتقاد به آن «كس» يا همان «موعود» كه آدمى را نجات خواهد داد و آينده اى بهتر را رقم خواهد زد، ريشه اى ژرف در انديشه هاى گوناگون مردمان سراسر گيتى دارد و به هيچ روى مختصّ مكتب يا دينى خاص نيست.

اين « موعود » در بسياري از مكاتب و اعتقادات وجود دارد . تمدن اينكا در آمريكاي جنوبي به « ويراكوچا » (ايزدى كه پس از آفرينش گيتى، روزى بازخواهد گشت و شادى و بهره مندى را به ارمغان خواهد آورد) اعتقاد دارد و ساكنان جزاير ملانئيد به بازگشت دوباره ى يك پادشاه (كه فقر و رنج را از ميان خواهد برداشت) معتقدند .
اما بزرگترين « موعودها » را ميتوان در بين مكاتب زرتشت ، يهوديت و مسيحيت ، و تشيع جستجو كرد :

1- سوشيانت
در مكتب زرتشتي « موعود » از جايگاه والايي برخوردار است و از آن بنام « سوشيانت » نام ميبرند . اين لغت از ريشه سود بوده و به ( كسي كه سود ميرساند ) و نيز ( رهاننده ) ترجمه شده است . « سوشيانت » در طول تاريخ زرتشت از لحاظ مفهومي بسط قابل توجهي پيدا كرده است .

الف- درگاثاها : ( كه آن ها را سروده هاى خود زرتشت مى شمارند ) واژه ى «سوشيانت» چند بارى در شكلِ «مفرد» استعمال شده و به عقيده غالب پژوهندگان ، منظور از آن، خود زرتشت بوده است .

اى مزدا!
چگونه دريابيم كه تو در پرتوِ «اَشَهْ» ( معمولاً آن را راستى، حقيقت، نظم و ترتيب كامل، قانون ابدىِ آفرينش مقرّر مزدايي دانسته اند ) فرمان مى رانى؟
مرا به درستى از هنجار «مَنِشِ نيك» وى چه سان خواهد بود. (يسناى 48، بند 9 )
«كى گشتاسپ»راهِ راستِ دينى را برگزيده اند كه «اهوره» با «سوشيانت» فرو فرستاد».( يسناى 53، بند2)


علاوه بر اين ها، درگاثاها، سوشيانت در شكل « جمع »، به آيندگانى اشاره دارد كه با بهره مندى از «منِش نيك»، راهِ زرتشت را پى خواهند گرفت:

اى مزدا!
چنين خواهد بود «رهانندگان سرزمين ها» ( سوشيانت ها ) ، كه با «منش نيك» خويشكارى مىورزند و كردارشان بر پايه « اَشَهْ » و آموزش هاى توست. (يسنه هاى 48، بند12)


كاربردِ مفهوم سوشيانت در گاثاها، كاملاً با آن چه بعدها و در متون دينىِ زرتشتى شاهد آن خواهيم بود، متفاوت است . زيرا در اين سرودها به هيچوجه از نقش آفرينىِ او در فرجام جهان ياد نشده است .

اى هوشمندان!
بشنويد با گوش ها [ى خويش] بهترين [سخنان] را و ببينيد با منشِ روشن و هر يك از شما ( چه مرد و چه زن ) پيش از آن كه رويدادِ بزرگ به كام ما پايان گيرد، از ميان دو راه، [يكى را] براى خويش برگزينيد و اين [پيام] را [به ديگران ] بياموزيد. (يسنه هات30،بند2)
آنگاه شكست و تباهى بر «دُروج» ( ماده ديوي كه مظهر دروغ و نادرستي و پيمان شكني است ) شناخته شده اند ، به آرزوهاى خويش خواهند رسيد و به سراى خوش «منش نيك» و «مَزْدا» (يسنه هات 30، بند 10)
اى اهوره!
اين [همه] را از تو مى پرسم: بدرستى [بازگوى] كه چگونه گذشته است و چگونه خواهد گذشت؟ اَشَوَنان و پيروانِ «دُروج» را چه پاداش و پادافره اى در دفترِ زندگانى نوشته خواهد شد؟
اى مزدا!
اين [همه] در شمار پسين چگونه خواهد بود؟ (يسنه هات 31، بند14)
من چنين كسانى را به نيايش تو رهنمون خواهم شد و همه ى آنان را از «گذرگاهِ داورى» (يسنه هات 46،10)…
* اى مزدا اهوره!
اينك ترا و «اشه» و «بهترين منش» و «شهريارى مينُوى» را مى ستايم و نيايش مى گزارم.
من خواهانم كه رهروِ راه [راست] باشم [و] در «گَرْزْمان» ( بهشت و بارگاه اهورا مزدا ) رادمردان [تو ]گوش فرا دهم. (يسنه هات 50، بند4)
مزدى كه «زرتشت» به «مَگَوَنانْ» ( انجمن برادري مغان ) كه از آغاز سراى «مزدااهوره» بوده است. (يسنه هات 51،بند 15)


سرودهاى فوق، به وضوح نشان از بشارت آمدنِ روز قيامت و غلبه ى نيكى بر بدى، پل داورى (پل چينوت يا صراط ) و بهشتِ برين دارد ، امّا در هيچ كدام از اين سروده هاى مربوط به آخرت، كاركردى براى « سوشيانت » پيش بينى نشده است. و در واقع اينطور به نظر ميرسد كه « سوشيانت » تعبيري زميني ، آشنا و قابل درك براي مردم داشته است .

ادامه دارد ...







........................................................................................

Wednesday, October 23, 2002

● ديروز نيمه شعبان بود

ديشب برنامه هاي شبكه دوم را از لابلاي برفكها ميديدم و واقعا براي خودمان متاسف شدم . عده ايي جوان دور هم جمع شده بودند ، نوحه ميخواندند و براي خودشان دست ميزدند . بعد از آن همان نوحه ها را خواندند و گريه كردند …

نميدانم شما هم اين مراسم را در تلويزيون ديديد يا نه … من هم از بدبختي و تنهائيم بود كه نشستم و نگاه كردم . آقاي خواننده با هيجان تمام نوحه ميخواندند و سر تكان ميدادند و از خود بيخود شده بودند و جوانان غيور !!! ما هم از خود بيخود شده و دست افشان و پايكوبان به جشن و سرور پرداخته بودند . و نميدانم چرا همش صحبت از علي ( ع ) بود . فكر كنم كه آقاي خواننده يادش رفته بود كه متن مربوط به نيمه شعبان را با خودش بياورد … البته تفاوتي زيادي هم نداشت .

واقعا چرا انقدر از نظر فرهنگي سقوط كرده ايم ؟ واقعا جشنمان با عزاداريمان چه تفاوتي دارد ؟ دوستي كه پيش من بود حرف جالبي زد . ميگفت كه اين اشعار و حرفها حتما اعتقادات قلبي اين آقاي مداح است . پس چرا حرفها و اعتقاداتش از دلش بيرون نمي آيد و آنها را از روي كاغذ ميخواند .
واقعا حرف جالبي بود . آيا اين اعتقادات كاغذي است ؟!!!

اشعاري كه براي مولا علي خوانده ميشد تماما در رابطه با مو و گيسوان و چشمان يار و كلا از اين حرفهاي عاشقانه بود . عاشقانه هايي كه نمونه هايش را تنها روي نيمكتهاي چوبي دبيرستانها ميتوان يافت . و از همه مهمتر جمله ايي بود كه آقاي مداح در وسط برنامه داد ميزد و ميپرسيد . مگه اينجا عاشقي جرمه ؟ … دقيقا عين اين كلمات را پرسيد و اكنون من از شما ميپرسم .

مگه اينجا عاشقي جرمه ؟!!!!!








........................................................................................

Tuesday, October 22, 2002

● فكر ميكنم كه بهتر است راجع به متن ديروز خودم توضيحاتي بدهم

در زمانهاي گذشته هنگامي كه يعقوب شبي در خيمه گاه خود بود ، مردي به درون خيمه او آمد و تا طلوع خورشيد با او كشتي گرفت . يعقوب مبارزه را پذيرفت ، هر چند كه ميدانست حريف او خداوند است . به هنگام طلوع آفتاب او هنوز شكست نخورده بود و مبارزه هنگامي پايان يافت كه خداوند پذيرفت او را بركت دهد .

در اين داستان نكته بسيار مهمي نهفته است و آن اين است كه : گهگاه مبارزه با خداوند ضروري است .

هر كدام از ما در طول دوران زندگي خود با بلاياي مختلفي مواجه شده ايم . فاجعه هايي مانند جنگ و تخريب يك شهر ، از دست دادن عزيزان ، بيماريهاي مهلك و بسياري نمونه هاي ديگر .
خدا در چنين لحظاتي ما را به مبارزه طلبيده و در واقع از ما ميخواهد تا به اين پرسش پاسخ دهيم : « چرا به حياتي اين چنين كوتاه و پر رنج وابسته ايم ؟ »
كسي كه نتواند پاسخ دهد به ناچار تسليم سرنوشت ميشود . اما مرداني كه در جستجوي معنايي براي حيات خود هستند ، اين بلايا را غير منصفانه خواهند يافت و ميكوشند تا با سرنوشت خويش درآويزند . آنگاه خداوند به انسان حقايق وجوديش را نشان خواهد داد .
انسانهاي ضعيف و فرومايه در مقابل سرنوشت خويش تسليم ميشوند و فقط ميخواهند زندگيشان هر چه سريعتر به حالت قبلي برگردد . همان حالت كه عادت داشتند زندگي كنند و بيانديشند . در عوض انسانهاي با شهامت هرچيز را كه كهنه و سرآمده است به آتش ميكشند و به قيمت رنجي عظيم و دروني همه چيز را ، حتي خدا را رها كرده و به پيش ميتازند .
و در آسمان خداوند لبخند رضايت خواهد زد زيرا اين ، همان چيزي است كه او ميخواهد . هر كس مسئوليت زندگي خويش را به عهده بگيرد .

تنها مردان و زناني كه به خدا ايمان دارند شهامت مواجهه و روبرو شدن با او را نيز دارند . زيرا كه ميدانند اين يك تنبيه نيست ، بلكه يك چالش و يك مبارزه طلبي است . اين مبارزه ، موهبتي است كه در آن خداوند به فرزندانش نشان مي دهد كه انسان به « انتخاب » سرنوشتش نياز دارد ، نه به « پذيرش » آن











........................................................................................

Monday, October 21, 2002

آن شب ، يعقوب تنها ماند و مردي با وي تا طلوع فجر كشتي مي گرفت * و چون او ديد كه بر وي غلبه نمي يابد … گفت : « مرا رها كن . »
يعقوب گفت : « تا مرا بركت ندهي تو را رها نكنم . »
به وي گفت : « نام تو چيست ؟ »
گفت : « يعقوب »
گفت : « از اين پس نام تو يعقوب خوانده نشود بلكه اسرائيل زيرا كه با خدا و با انسان مجاهده كردي و نصرت يافتي »










........................................................................................

Sunday, October 20, 2002

● مادرم چاقو را در حوض شست
ماه ، زخمي شد ...










........................................................................................

Home