يك مرد ، يك شب ، يك قلم...


Saturday, October 19, 2002

● چند روزه كه مغشوشم

نميدونم چرا … ولي اصلا نميتونم تمركز كنم و چيزي بنويسم . چند روز هست كه تنهام ... تنهاي واقعي … هم اتاقيم رفته مرخصي و من هيچكس را ندارم كه باهاش حرف بزنم . شايد واسه همينه كه ذهنم قفل شده و هيچي ازش بيرون نمياد . ديروز طبق معمول تنها بودم و چند ساعت برنامه تلويزيون را از لابلاي برفكها ديدم . ( آخه ما جمعه ها بعد از ظهر تعطيليم !!! ) بعدش خوابيدم … حدوداي ساعت شش بعد از ظهر بود كه خوابيدم …

حتي اون موقعهايي كه عاشقش بودم هم يه همچين خواب روشني ازش نديده بودم … گيج و منگ از خواب پريدم ... ساعت هنوز هفت نشده بود … بعد از چند دقيقه حالم سر جا اومد … يه سيگار روشن كردم و به فكر فرو رفتم . . .

من قبلا دو بار حسي را تجربه كردم كه شايد بشه اسمش را عشق گذاشت … البته اين مهم نيست … ولي چيزي كه برام مهمه و جالب اينه كه ما ، يا حداقل من ، وقتي عاشق يه نفر ميشيم ، يعني وقتي يه نفر را جوري دوست داريم كه وقتي بهش فكر ميكنيم يه چيزي توي سينه مون به حركت درمياد و يه جريان سيال توي دست و پامون حركت ميكنه ( نميدونم حس عشق را خوب گفتم يا نه ، من كه اينجوري ميشدم ) به هيچ چيز و هيچكس ديگه نميتونيم فكركنيم . ولي بعد از مدتي ، منظورم بعد از جدائيه ، بعد از مدتي …. نه ، تا يه مدتي هم بهش فكر ميكنيم و باز هم همونجوري ميشيم … بعدش فاصله هاي زماني كه بهش فكر ميكرديم بيشتر ميشه … مثلا ميشه هر چند ساعت يكبار … بعد يواش يواش بديهاش رو ميبينيم … يادمون مياد كه گهگاه چه بديهايي بهمون كرده بود … بعد اين احساس هي بيشتر و بيشتر ميشه … و يواش يواش فكر ميكنيم كه عجب آدم احمقي بوديم ! ، اينهمه ما رو اذيت ميكرد ولي ما چنان دوستش داشتيم كه هيچي نميفهميديم … بعد از يه مدت ، يه مدت طولاني ، شايد حتي چند سال ، نسيت به اون يه حسي داريم بين … بين عشق و نفرت ؟!!! … نميدونم ، بفهميد چي ميخوام بگم … يه حسي داريم بين دو حالت متضاد … بعد ازش بدمون مياد … ولي خوبيها ، مهربونيها ، گرماي دستش ، و از همه مهمتر خاطراتمون را نميتونيم فراموش كنيم … بعد يواش يواش بي اهميت ميشه … بودن و نبودنش ديگه مهم نيست … شايد حتي روزها و ماهها هم به فكرش نيافتيم … و وقتي يادش ميافتيم ، اصلا قيافه اش يادمون نمياد …

ديروز هرچقدر فكر كردم صورتش را يادم نيومد … فكر نميكنم بعد از اين هم ديگه چيزي باشه









........................................................................................

Thursday, October 17, 2002

● دوست خوبم در سرزمين رويايي حرفهاي جالبي زده است . حرفهايي كه اگر خوب به آنها بيانديشيم ميبينيم كه بسياري از آنها درست است .

واقعا چند درصد از ما نيازهاي واقعي طرف مقابل خودش را ميداند ؟ چند درصد از ما قبل از ازدواج با مسائل روحي جنس مخالفش آشناست ؟

شناختي كه ما از جنس مخالفمان داريم ، شناختي است كه از آشنائيهاي خياباني نشأت ميگيرد . به نظر شما در اينگونه روابط تا چه اندازه ميتوان به روحيات طرف مقابل پي برد ؟
واقعا ميتوان در كوچه و خيابان به شناخت رسيد ؟ كمي فكر كنيد . شروع دوستيها را در نظر بگيريد . در شروع دوستيها چه حرفهايي زده ميشود ؟ چيزي جز چند كلمه حرف بي ربط و بي محتوا گفته ميشود ؟ و نتيجه آن براي ما چيزي جز يك عشق خيالي نيست .
بيشتر اين عشق و علاقه هاي خياباني و چند روزه به علت كمبود محبت است … ما در آن لحظه محبت كم داريم . ديده شدن كم داريم . ميخواهيم بقيه مردم هم ما را ببينند ، دنيا ما را ببيند . ميخواهيم به خودمان بگوئيم كه ما هم هستيم . كه هنوز زنده ائيم . كه هنوز هستيم …

آيا واقعا اينكه ما هر دو يك كتاب شعر را بخوانيم ، هر دو به يك رنگ علاقه داشته باشيم و هر دو از يك تيم فوتبال خوشمان بيايد ميتواند ملاكهاي خوبي براي تفاهم باشد ؟؟؟

اصلا تفاهم يعني چه ؟؟؟
يعني دو نفر همديگر را درك كنند . خوب ، دو نفر همديگر را درك كنند يعني چه ؟؟؟ يعني حرفهاي هم را بفهمند . خوب ، ما همه فارسي حرف ميزنيم . حرفهاي هم را بفهمند يعني چه ؟؟؟

توي مملكت ما اين حرف يعني يكي از دو طرف هر حرفي زد طرف مقابل گوش كند . هر چه يكي ميگويد ، طرفش بگويد چشم . اين تفاهم ما است .









........................................................................................

Wednesday, October 16, 2002

بوي موهات زير بارون
بوي نمناكي خاك
بوي گل تو شوره زار
بوي خيس تن خاك

جاده هاي مهربوني
رگهاي آبي دستهات
غم بارون غروب
ته چشمات ، تو صدات ...


من
امروز
پرم از هيچ …

ولي اين را براي باران مي گويم

« عشق » نه تكامل ميبخشد ، نه آرامش ميدهد ، نه نظم دارد ، و نه ورودش را ميتوان احساس كرد
« عشق » چون سيلاب ، بي نظم و طغيانگر ، شهر دلت را تسخير مي كند . درست در زماني كه انتظارش را نداري


... و خاصيت عشق اين است








........................................................................................

Tuesday, October 15, 2002

● چيزي است مزمن ، مثل يك حس قديمي ، يك درد قديمي … نميدونم ، برام آشناست ، ولي نمي شناسمش … شايدم غريبه است

يكنفر اينجاست .
يكنفر اينجاست و من هر وقت كه تنها ميشم ميبينمش … مثل يه روح ، يه شبح … گاهي وقتها از پشت شيشه نگاهم ميكنه … گاهي وقتها هم از پشت دود سيگار ، ميبينمش … به سيگار كه پك ميزنم صورتش روشن ميشه … بعد يواش يواش ميره توي دود و همراه اون محو ميشه

بعضي وقتها واسه من يه چيزي ميشه مثل يه قند ، يه كشمش … كه باهاش اول تلخي چاي را حس مي كني … بعد يواش يواش آب ميشه و مياد روي زبونت ميشينه …
ميخواي فرياد بكشيش ، ميشه آواز
ميخواي بخونيش ، ميشه بغض
ميخواي جاري اش كني ، … ميشه لبخند

نميدونم … بعضي وقتها مثل هواست ، مثل نفس … بعضي وقتها هم ميره توي سينه و ديگه بيرون نمياد … همونجا ميمونه … بعد يواش يواش ميره توي تموم تنم ، تو رگهام جاري ميشه ، از توي سينه ام ميره توي سرم و بعد پا ميزاره تو چشام … و بعد خوابش ميگيره
واسش لالايي ميخونم ، پا ميشه ، ميشينه ، مياد پيشم ، … بعدش با موهام بازي ميكنه

يه وقتهايي ميبيني … نه !!! حس ميكني داره نگاهت ميكنه . بر ميگردي طرفش … ميره و پشت درختها قايم ميشه … دنبالش ميگردي ، پيداش نميكني ، عصبي ميشي ، داد ميزني : كجائي ، لعنتي ؟!!
ميبيني قلم دوشت شده و داره آواز ميخونه ...

منم ،
روي زمين ، تنها ترين خاك خدا …


بهش ميگم : نه … اين منم كه تنهاترينم … از من تنهاتر پيدا نميشه
ميخنده بهت … نگاهش ميكني ، ميخنده بهت … اخم ميكني ، ميخنده بهت … ميخندي ، … و اون باز هم ميخنده بهت

ميگه ديدي … ديدي تنها نيستي … كسي كه به ديگرون اخم ميكنه و ميخنده كه تنها نيست … آره ، من باهاتم … من هميشه باهاتم … ولي تو منو تنها گذاشتي
ميگم تو كي هستي … چرا ميري … چرا نميموني … چرا نميزاري ببينمت … چرا نميزاري موهات و شونه كنم … چرا نميزاري …
ميگه من توام … تو منو گم كردي … و واسه همينه كه هر دومون تنها شديم

بعضي وقتها كه دارم راه ميرم مياد دنبالم … ميبينمش ، مثل يه سياهي ، كه چسبيده به پام … بهش ميگم برو … تو من نيستي … من سياه نيستم … تو سياهي … من ، سياه نيستم
ميخنده و بعد هي بلندتر و بلندتر ميشه …

بعضي وقتها ، صبح كه از خواب پا ميشم ميبينم رفته و نشسته توي اون شيشه كه هر روز خودم رو توش نگاه ميكنم …
بهش محل نميزارم … ولي اون اداي منو در مياره … سرم رو اينوري ميكنم … سرش رو اونوري ميكنه … واسش زبون درميارم … واسم زبون درمياره … بهش تف ميكنم . . .

صورتش ، چشماش ، همه جاش خيس ميشه … مثل بارون ، مثل اشك

نگاهش ميكنم … خوب نگاهش ميكنم ، به صورتش ، به موهاش ، شقيقه هاش … سفيد شده … دلم واسش ميسوزه ، آخه ديشب سياه بود … همونوقت كه به پاهام چسبيده بود … سرتاپاش سياه بود .

من تو چشماش نگاه ميكنم … اون هم تو چشمام نگاه ميكنه … به هم اخم ميكنيم … بهش ميگم : حالم ازت بهم ميخوره … اون ميگه : من هم همينطور

بهم پشت ميكنيم … و ميريم .








........................................................................................

Monday, October 14, 2002

● دوست عزيزمون بنر خانوم تقريبا درست گفتند

بهتر است در ابتدا كمي بيشتر توضيح دهم . منظور از تمام اين حرفها ، تمام اين تلاشهاي شبانه روزي ، تمام اين سختيها ، خوشيها ، ناخوشيها چيست ؟؟؟
آيا تمام اينها چيزي به غير از « زندگي » است ؟ آيا ما هدف ديگري داريم ؟ما تمام اين كارها را انجام ميدهيم براي اينكه « زندگي » كنيم . براي اينكه از نفس كشيدن خود لذت ببريم . براي اينكه بفهميم كه هستيم .
و « زندگي كردن » در نظر شما چيست ؟ آيا چيزي به غير از « به آرامش رسيدن » است ؟ به غير از « لذت بردن از بودن » است ؟

همين دوستمان ديروز فرياد مي زد كه : « … من دلم آب مي خواد … رنگ مي خواد …قلم مو مي خواد … من عشق کشيدن تابلو هام رو مي خوام … عشق نواختن دفم رو مي خوام … عشق زدن سه تارم رو مي خوام…من گريه مي خوام …من قرآن خوندن خودم رو مي خوام … من نماز و عبادت خودم رو مي خوام … من خداي خودم رو مي خوام … مي خوام باهاش حرف بزنم … مدتهاست …مدتهاست …مدتهاست ….ولي نميتونم. »
و نتوانستنش فقط و فقط دست خودش است . كافي است كه امروز سازش را در دست بگيرد و به همه خواسته هايش برسد. اين يعني « زندگي » ، يعني « نفس كشيدن » … يعني اين آدم هنوز زنده است .

ولي شما كه الان حدود سه ماه است كه با من و امثال من آشنا شده ايد ، شما بگوييد … آيا من زندگي ميكنم ؟ آيا من ، مني كه نه پارك دارم ، نه پاييز ، نه بستني … زندگي ميكنم ؟!! آيا من ، همين من كه تنها رفيقم پاكت سيگارم است ، و تنها جاي خالي كردن دلتنگيهايم وبلاگم است ، مني كه حتي دلتنگيها و خستگيهايم را به نامزدم نميتوانم بگويم ، آيا من زندگي ميكنم ؟

من درآمد خوبي دارم … درآمدي بسيار بالاتر از آنچه فكرش را ميكنيد . ولي ميدانيد اينها را در ازاء چه چيز بدست مي آورم ؟؟؟
من اينها را در ازاء « زندگي » بدست مي آورم . در ازاء نداشتن پاييز ، نديدن كلاغ … من اينها را در ازاء نديدن درخت بدست مي آورم ... آيا مي ارزد ؟؟؟

دوست من هم مثل من است . او هم مانند من در حال حاضر در نمودار زمان – سرمايه بالاتر از افرادي با شرايط خودش قرار گرفته است . ولي اين نمودار يك بعد سوم هم دارد . بعدي بنام « زندگي كردن » كه شامل تمامي مواردي كه دوستمان بنر گفت به همراه چيزهايي ديگر است .چيزهايي مانند پاييز و بستني …
اگر ما آيتم « زندگي كردن » را هم در اين نمودار در نظر بگيريم متوجه ميشويم كه بالاتر قرار گرفتن او در نمودار سير نزولي خواهد داشت و با توجه به ضريبي كه بايد براي « زندگي كردن » در نظر بگيريم قطعا در آينده در زير نمودار قرار خواهد گرفت . من و او شايد در حال حاضر بالاتر از نمودار قرار گرفته باشيم ولي اين موضوع قطعا به همين شكل ادامه نخواهد يافت .
من و او را در سن 35 سالگي در نظر بگيريد . آيا ما كه خانه و زندگي راحتي براي زن و فرزندانمان تهيه كرده ايم ولي در عوض در طول يك ماه ، فقط شش روز آنها را ديده ايم و حتي بزرگ شدن فرزند و دندان درآوردن بچه مان را نديده ايم « زندگي » كرده ايم ، يا كساني كه در كنار همسرانشان براي ساختن يك زندگي ساده و بي آلايش تلاش كرده اند ؟؟؟

هر چيز قيمتي دارد .
بايد مراقب بود كه براي بدست آوردن چيزي بيشتر از قيمتش نپردازيم .










........................................................................................

Sunday, October 13, 2002

● از تمام دوستان متشكرم

من واقعا خوشحالم از اينكه هنوز در جامعه ما ، مردم نسبت به مشكلات ديگران واكنش نشان داده و تمام تلاش خود را براي حل مشكل ديگران انجام ميدهند .
در ضمن … با معرفتها … چرا وقتي من گفتم كه برنامه بزرگ كوتاه مدت من به مشكل خورده كمكي نكرديد ؟!!! … اينكه ميگوييد خودت برنامه ريزي كن هم شد راه حل ؟!!! … راه حل مشكل من كه مشخصه … بابا جان … يه كار خوب هم واسه من پيدا كنيد … البته با حقوق مكفي !!!!!!
به هر حال اميدوارم دوستم بتواند از راهكارهايي كه پيشنهاد داده بوديد استفاده كند .

البته منظور من اين بود كه اين مشكلات را در حالت كلي بررسي كنيم و به قول معروف ، كلان به قضيه نگاه كنيم . به نظر من اينجور افراد بطور كلي دو مشكل دارند …

مشكل اول اين است كه آنها دچار « خود كم بيني » شده اند . اينجور افراد بايد باور كنند كه از ديگران چيزي كم ندارند . اين افراد بايد خودشان را با كسي كه شرايط كلي اش مانند آنهاست مقايسه كنند .بطور مثال همين دوست من ( بنده خدا شده موش آزمايشگاهي !!! ) خودش را با من مقايسه مي كند . يكي نيست به او بگويد بابا جان … من از تو چهار سال بزرگترم … خير سرم درس خوندم … ارواح شكمم دارم برجي يك و هشتصد و پنجاه حقوق ميگيرم … تو نبايد خودت را با من مقايسه كني

نخند …
اينها را گفتم كلاس از حالت خشكي بيرون بياد … ظرفيت داشته باش !!!

خوب … به نظر شما يك پسر با شرايط دوست من بطور نرمال در جامعه ما چه شرايطي را بايد داشته باشد ؟؟؟
به نظر من در حالت نرمال يك پسر 24 ساله ديپلمه كه سرمايه ايي براي كار كردن ندارد ، در ماه در حدود 80000 تومان درآمد خواهد داشت . و اگر زياد اشتباه نكرده باشم يكنفر در ماه حدود 40000 تومان هم هزينه شخصي دارد ( اين يكي در حالت خوشبينانه است !!! ) . پس با اين حساب يكنفر با اين شرايط در طول يكسال حدود پانصد هزار تومان پس انداز خواهد داشت . با توجه به اينكه در 24 سالگي يك پسر در حدود چهار سال سابقه كار دارد ، پس با يك حساب سر انگشتي معلوم ميشود كسي با اين شرايط بايد حدود دو ميليون تومان سرمايه داشته باشد .

اگر ما براي تشخيص وضعيت نرمال هر شخص ، يك نمودار زمان – سرمايه را در نظر بگيريم كه زمان روي محور x باشد و سرمايه روي محور y ، نمودار وضعيت نرمال بصورت يك خط درجه اول با زاويه 45 درجه خواهد بود . ( كارشناسان رياضي وارد بحث نشوند … من رياضي 1 را سال 74 پاس كردم و هيچ ادعايي ندارم !!! )
اين خط ، نمودار وضعيت نرمال براي پسران 24 ساله‎ بدون سرمايه اوليه خواهد بود . به همين طريق ميتوان نمودار افراد مختلف با شرايط مختلف را رسم كرد . ( اين نمودار از اختراعات خود بنده است و پريشب آن را اختراع فرمودم . قرار است بخاطرش جايزه « ‍‹ بلاگ دات كام طلايي › براي حل مشكلات اجتماعي از طريق رياضي و برنامه ريزي » را به من بدهند !!!… براي رسم نمودارهاي مشابه كلاسهاي خصوصي و نيمه خصوصي برگزار خواهد شد … تضميني )

براي تفسير اين نمودار بايد ابتدا « نقطه وضعيت » شخص را با توجه به سن و ميزان سرمايه و پس انداز فعلي شخص بدست آورد و سپس آن را در اين نمودار قرار داد . اگر « نقطه وضعيت » شخص بالاتر از خط نرمال قرار گرفت نشاندهنده اين است كه شخص نسبت به وضع نرمال شرايط بهتري دارد و بالعكس .

با يك حساب سرانگشتي مشخص ميشود كه اين دوست من در حالت x = 24 سال داراي y = 3000000 تومان است كه بسيار بالاتر از خط نرمال ميباشد . پس معلوم ميشود كه اين دوست من بيخود نگران است و وضعيتش از بسياري افراد بهتر ميباشد .

ولي اين نمودار يك مشكل دارد … يعني اگر بخواهم بهتر بگويم اين نمودار يك چيزي كم دارد …
ميدانيد آن چيست ؟؟؟








........................................................................................

Home