|
Saturday, October 12, 2002
● چند شب پيش با يكي از دوستانم صحبت ميكردم
........................................................................................اين دوست من از جمله كساني است كه فكر ميكنند خيلي بدبختند . كساني كه فكر ميكنند زندگيشان را باخته اند و ديگر هيچ اميدي به زندگي ندارند . فكر ميكنند مسير زندگي را اشتباه رفته اند و حالا ديگر نميتوانند آن را اصلاح كنند . ديگر نميتوانند زندگي خوبي داشته باشند و تا آخر عمر بايد در اشتباهاتي كه مرتكب شده اند بسوزند و بسازند . اين دوست من 24 سالش است . چي ؟؟؟ نخنديد … خودتون از اون بدتريد … اصلا امروز اينها را مينويسم براي اينكه ميدونم خيلي از شماها هم همين طوري هستين … بي خودي قيافه نگيرين … برگرديم سر كلاس درس … به نظر شما يك پسر 24 ساله به چه علت بايد احساس بدبختي كند ؟ اين رفيق ما كه احتمالا به زودي به جمع وبلاگيستها اضافه خواهد شد ديپلمه است . وقتي كه ديپلمش را گرفت اصلا براي دانشگاه درس نخواند چون اصلا به دانشگاه اعتقاد نداشت . خدمت سربازي اش را گذراند و بعد از آن وارد كار بازار شد . بعد از يكسال متوجه شد كه با شرايطي كه دارد نمي تواند در كار بازار موفق باشد . از بازار بيرون آمد و بعد از چند ماه مثل من بيابان نشين شد . در حال حاضر بيشتر از يكسال است كه ساكن بيابانها شده است . به كامپيوتر وارد است و كار نسبتا راحتي دارد ولي درآمدش نسبت به اينجا چندان خوب نيست . با تمام اينها الان در حدود سه ميليون تومان پول نقد دارد . اين آقا مثل بيشتر جوانهاي ما در فكر خارج رفتن است . از وقتي كه اين فكر در سرش افتاده همه چيز جامعه در نظرش تلخ و بي معني مي آيد . نه با فرهنگ ما كنار مي آيد و نه مي تواند بسياري از سنتهاي ما را بپذيرد . چند بار براي خارج رفتن اقدام كرده ولي متاسفانه هيچگاه موفق نشده . حالا هم هيچ تلاشي براي تغيير وضعيت خودش نمي كند و عملا خودش را در تمام زمينه ها بازنده ميبيند . در نتيجه دچار رخوت و سكون شده و مانند يك انسان مسخ شده كه هيچ چيز حتي خودش نيز برايش اهميت ندارد زندگي مي كند . او فكر ميكند تمام درهاي روزگار برويش بسته ميشوند . و دست سرنوشت در زندگي او به گونه اي عمل ميكند كه هر برنامه اي و هر كاري كه انجام ميدهد در آخرين لحظات خراب ميشود . براي توجيه اين موضوع به جريان دختري كه او دوستش داشت ولي بهم نرسيدند ، خراب شدن وضع بازار و در نتيجه به هدر رفتن بيش از يكسال عمر خود ، به هم خوردن برنامه خارج رفتن و موضوعات ديگر اشاره ميكند . اين نمونه اي از يك جوان امروز كشور ماست . جواني كه امثال او را بسيار در كوچه و خيابان ميبينيم . و حتي ممكن است خود ما هم اينگونه فكر كنيم . به نظر شما او بايد چه كند ؟؟؟ واقعا خودتان را بگذاريد جاي او و از كليشه اي صحبت كردن بپرهيزيد . براي كسي با اين شرايط كه در عين حال فكر ميكند همه چيزش را باخته چه توصيه اي داريد ؟؟؟ كسي كه همه چيز را پوچ و خالي و سياه ميبيند . □ نوشته شده در ساعت 7:04 AM توسط poorya Friday, October 11, 2002
● ادامه تصميم گيري را الان مينويسم .
........................................................................................« تصميم گيري بلند مدت » يا همان « برنامه ريزي براي آينده » . چيزي كه اكثر ما نداريم و واقعا به آن محتاجيم . بطور كلي در برنامه ريزي اولين گام مشخص نمودن « هدف » است . ما در هر كاري بايد نخست هدف خودمان را مشخص كنيم . مشخص شدن هدف باعث ميشود كه در مسير رسيدن به اين هدف گام برداشته و به قول معروف از اين شاخه به آن شاخه نپريم . از زندگي چه ميخواهيد ؟؟؟ واقعا هيچگاه شده است كه با خودتان خلوت كنيد و ببينيد كه چه ميخواهيد ؟ ( حرفهام داره ميشه عين كتابها )… نمي گويم كه هدفهاي بارز و خوب داشته باشيد … نه هر كاري ميخواهيد بكنيد ، فقط بايد از قبل برنامه ريزي كرده و « هدف » خودتان را مشخص كنيد . حتي اگر ميخواهيد دزد شويد ، يا حتي اگر ميخواهيد قاچاقچي شويد سعي كنيد كه قاچاقچي خوبي شويد و با برنامه عمل كنيد تا كسي نتواند جلوي پيشرفت شما را بگيرد . حتما در روزنامه ها راجع به دزدهايي كه بسيار احمقانه دستگير ميشوند چيزهايي خوانده ايد . اين قضيه براي اين است كه آن شخص براي كار خودش برنامه ريزي نداشته است . همه ما بعضي وقتها كارهاي احمقانه ميكنيم . به نظر من « انتخاب هدف » هم بايد شرايطي داشته باشد . يكي اينكه « رويايي » نباشد . قبول دارم كه هر كسي بايد به خودش اعتماد داشته باشد و سعي و تلاش و از اين حرفها … ولي قبول كنيد كه همه ما در بسياري از مواقع رويايي فكر كرده و به چيزهايي فكر ميكنيم كه واقعا امكان پذير نيستند . ديگر اينكه ما بايد در مسير رسيدن به يك هدف بزرگ « برهه ها يا milestone » را در طول مسير شناسايي كنيم . مثلا براي رسيدن به درجات عالي علمي در يك رشته خاص ، شخص بايد ابتدا هدف اول خود را قبولي در كنكور قرار دهد و بعد از قبولي ، هدف بعدي ادامه تحصيل در مدارج بالاتر … و به همين ترتيب تا به هدف بزرگ كه مثلا گرفتن مدرك دكترا در رشته فيزيك است برسد . بعد از آن شخص با توجه به مشخص شدن هدف و روشن شدن مسير رسيدن به هدف بزرگ ، بايد برنامه ريزي كرده و راههاي رسيدن به اهداف خود را مشخص كند . در اينجا همان قضيه فكر كردن كه در مطلب قبلي اشاره كردم مطرح ميشود . با كمي فكر كردن و تجزيه و تحليل وضعيت موجود ميتوان دقيقا به هدف از پيش تعيين شده رسيد . ( چيه؟ …. جنگه ؟!!!! اهداف از پيش تعيين شده و دشمن فرضي !!! ) پس به اين نتيجه رسيديم كه نخست بايد « هدف بزرگ » را شناسايي كرد . بعد از آن بايد مسير رسيدن به اين هدف بزرگ را ، يعني در واقع هدفهاي كوچك يا همان milestone ها را مشخص كرده و بعد از آن ، براي رسيدن به اين اهداف كوچك برنامه ريزي كرد . هدف بزرگ كوتاه مدت من ، اينه كه هر چه زودتر بتونم زندگيم را در كنار نازدار خانوم شروع كنم . به نظر شما بايد چكار كنم ؟؟؟ □ نوشته شده در ساعت 1:35 AM توسط poorya Thursday, October 10, 2002
● خسته شدم از معلم بازي ….. بقيه بحث باشه شنبه
........................................................................................امروز و فردا ميخوام واسه خودم بنويسم . خوب … چي بگم …. ايران برد . خوب … آفرين … به من چه ؟؟؟ ممممممم …… ديگه چي بگم ممممممم يه سر به بارانه بزنيد . دلش خيلي گرفته . حوصله اش هم سر رفته … من اگه جاش بودم الان ميرفتم پارك . مينشستم روي يه صندلي … تك و تنها …. يه سيگار روشن ميكردم …. دستهام رو ميكردم توي جيبم … و سيگار رو از روي لبم بر نميداشتم … همينجوري به آتيشش نگاه ميكردم … و همينجوري بهش پك ميزدم … ( خيلي كار سختيه … امتحان كردين ؟؟؟ ) … بعد دودش ميرفت توي چشمم … از چشمم اشك ميومد … بعد اعصابم خورد ميشد … سيگار رو بر ميداشتم و يه شوت ميكردم زيرش … بعد يادم ميوفتاد كه همين يه نخ سيگار را داشتم … ميرفتم ، خم ميشدم و برش ميداشتم … بعد راه ميافتادم و توي پارك قدم ميزدم … پاييز صدام ميكرد … از روي درختا … اوناهاش … اون بالاست … اه !!! چه پاييز سياهيه … قارقار ميكنه … و من آواز ميخوندم شب ، با ياد تو ميخوابم خواب تو ميبينم در دل شب پشت ابرها روبروي تو مينشينم … بعد ميرفتم دم يه سوپر … يه بستني ميخريدم … با يه بسته سيگار … بستني را ميخوردم … اه !!! مزه دهنم عوض شد … دوست ندارم …. يه سيگار … آخيش !!! درست شد بعد .. بعد … بعدش … اه !!! هيچي …من هم حوصله ام سر رفته … شماها كه پارك داريد … پاييز داريد … بستني داريد … من چي بگم .. كه نه پارك دارم … نه پاييز … نه بستني فقط سيگار دارم و سيگار و يه پنجره در « اتاق رو به دريا » اتاقي كه الان ديگه حتي غروب هم از پشت پنجره هاش پيدا نميشه … آخه خورشيد اينجا قبل از اينكه من بيام توي اتاقم ميميره و جاي خودش را ميده به شب شب ، گمشده در موي تو در پيچ گيسوي تو هلال ماه ابروي تو دلبسته روي تو … يه چيز ديگه … امروز تولد نازدار خانوم بود . □ نوشته شده در ساعت 7:58 AM توسط poorya Wednesday, October 09, 2002
● انواع تصميم گيري
........................................................................................به نظر من عمل تصميم گيري را مي توان به دو قسمت كوتاه مدت و بلندمدت تقسيم كرد . در اينجا ميخواهيم راجع به تصميم گيري كوتاه مدت صحبت كنيم . تصميم گيري كوتاه مدت يا « تصميم گيري آني » به مواقعي گفته ميشود كه شخص تحت شرائط خاص موجود ، مجبور است سريعا تصميم بگيرد و در مقابل اتفاقي كه افتاده و يا در حال رخ دادن است بتواند واكنش نشان دهد . براي روشن شدن موضوع چند مثال ميزنم : شما در خيابان خلوتي در حال رانندگي هستيد كه ناگهان با كسي تصادف مي كنيد . در اينجا بايد سريع تصميم گرفت . توقف كرده و به مجروح كمك مي كنيد و بعد از آن پاسگاه و دادگاه و ديه و هزار بلاي ديگر ؟؟؟…. يا اينكه سريعا فرار كرده و يه عمر درگيري با وجدان ؟؟؟ … توجه كنيد كه براي انتخاب يكي از اين دو راه چند ثانيه بيشتر فرصت نداريد . چند نفر از آن طرف خيابان به سوي شما ميدوند … يا اينكه در جائي ( محل كار ، دانشگاه ، كوچه ، خيابان ) كسي حرفي به شما ميزند كه شديدا به شما بر ميخورد . چه مي كنيد ؟؟؟ … ميزنيد زير گوشش تا دلتان خنك شود و بعد كميته انضباطي و اخراج و اينها ؟؟؟ … يا به حرفهايش اهميت نميدهيد و ازش ميگذريد و بعد يك عمر سركوفت خود و ديگران راجع به ترسيدن و جرات و از اين حرفها ؟؟؟ … در اينگونه موارد اتخاذ يك تصميم سريع و درست به قدرت ذهن ، قدرت انتقال و حفظ خونسردي شخص بستگي دارد . شخص بايد در مدت زمان بسيار اندك در درجه اول به خود مسلط شده و به قول معروف خونسردي خود را حفظ كند . حفظ خونسردي باعث مي شود شخص دچار پريشاني حواس نشده و به خوبي فكر كند . در مرحله بعد شخص بايد بسيار سريع بتواند راههاي پيش روي خود را شناسائي كرده و به عواقب هر يك از آنها بيانديشد . همانطور كه در مثالهاي بالا ديديم هر كدام از راه حلهاي پيشنهادي خوبيها و بديهاي خاص خودش را داشت . در اينگونه مواقع بعضا انتخاب يك راه حل درست و منطقي و يا يك راه حل اشتباه ميتواند مسير زندگي شخص را دگرگون سازد . پيدا كردن راه حلهاي مناسب در شرائط بحراني احتياج به ذهن باز ، آماده و خلاق دارد . حفظ خونسردي دقيقا به اين مساله كمك ميكند . پس بعد از حفظ خونسردي و تجزيه و تحليل شرائط موجود مي توان بهترين تصميم را گرفت . تصميمي كه به دنبال خود پشيماني ببار نياورد . □ نوشته شده در ساعت 8:02 AM توسط poorya Monday, October 07, 2002
● راجع به « تصميم گيري » حرف مي زديم
........................................................................................مشكل ديگري كه در تصميم گيري وجود دارد و به نظر من يكي از بزرگترين مشكلات است « ترس از تغيير » مي باشد . « ترس از تغيير » در تمامي انسانها كم و بيش وجود دارد . انسان همواره در فكر و تلاش براي رسيدن به آرامش است . و در اين راه سعي ميكند از هر تغييري كه باعث بهم خوردن آرامش ذهنش شود جلوگيري كند . ما نمونه هاي اين مطلب را به وفور در زندگي خود ميبينيم . ما حتي در مقابل تغييرات كوچك نيز مقاومت مي كنيم . به اين دليل كه به آن وضعيت عادت كرده ايم . هر تغيير كوچكي ، حتي تغيير در دكوراسيون اتاق باعث برهم خوردن آرامش ما مي شود و معمولا در مقابل تغييرات شديدا موضع گيري مي كنيم . شايد در بسياري از مواقع اين تغييرات چندان مهم نباشد ، ولي در پاره ائي از مسائل مي تواند باعث تغيير مسير زندگي شود . بطور مثال كسي را در نظر بگيريد كه در يك رشته در دبيرستان و يا دانشگاه درس مي خواند ممكن است بعد از مدتي حس كند كه علاقه ائي به اين رشته ندارد و حتي ( اگر نخواهيم ايده آل فكر كنيم ) متوجه شود رشته ائي كه در آن مشغول تحصيل است آينده خوبي نداشته و تضمين شغلي خوبي ندارد . كساني كه بيرون گود ايستاده اند خيلي راحت مي گويند كه اين شخص بايد تغيير رشته دهد و در رشته دلخواهش تحصيل كند . ولي واقعا چند درصد كساني كه اينچنين مشكلي دارند ، چنين تصميمي نيز مي گيرند ؟؟؟ مثالهاي ديگري نيز ميتوان زد . كسي كه مدتي است در جائي مشغول به كار است و به او پيشنهاد كار بهتر در جائي ديگر ، و حتي پست بهتر در همان موسسه را مي دهند ولي از تغيير ، از مواجه شدن با فراد جديد ، و از مواجه شدن با مسائل كاري جديد ميترسد .يا كسي كه با يك نفر دوست است و ميبيند ، و ميفهمد كه عمر اين رابطه به انتها مي رسد ولي از تغيير وضعيتش ميترسد . اين قضيه براي بسياري از ما پيش آمده است . با كسي رابطه داريم ، به او علاقه داشته ايم ، خاطرات بسياري با او داريم و خيلي چيزهاي ديگر . ولي حالا چي ؟؟؟ … وقتي به قلب خود مراجعه مي كنيم ميفهميم كه عمر اين رابطه به پايان رسيده … ديگه حوصله همديگر را نداريم … در عرض چند دقيقه دعوايمان ميشود … خوب !!! واقعا ادامه چنين رابطه ائي چه لذتي دارد ؟ ولي ميدانيد چرا ادامه ميدهيم ؟؟؟ براي اينكه از تغيير مي ترسيم . براي اينكه از تنهائي مي ترسيم . فكر مي كنيم اگر كسي را نداشته باشيم تا آخر عمر تنها و بيكس خواهيم ماند . از « تغيير كردن وضعيت موجود » مي ترسيم . و همه اين ترسها باعث عدم تصميم گيري ميشود . □ نوشته شده در ساعت 11:48 PM توسط poorya
● جشن مهرگان بر تمام كساني كه خون ايراني در رگهايشان جاريست
........................................................................................مبارك باد ... □ نوشته شده در ساعت 8:49 PM توسط poorya
● خوب ….. من برگشتم
........................................................................................من نميفهمم چرا همه سوال مي كنن من انقدر از غم و غصه حرف ميزنم !!! خوب دليلش مشخص است . من بطور كلي هر وقت دلم ميگيرد شروع به نوشتن ميكنم . پس نتيجه آن همين ميشود كه ميبينيد … بگذريم … قرار بود راجع به مشكلات حرف بزنيم . ضمن تشكر از همه كساني كه ما را در اين راه تنها گذاشتند و فقط گفتند برو جلو ، ما حمايتت ميكنيم و هيچ ايده ايي ندادند بحث را شروع ميكنيم !!! به نظر من ( باز هم ميگم … به نظر من … نظر شماها هم مهم است ) يكي ديگر از مشكلاتي كه وجود دارد عدم توانائي در تصميم گيري درست است . نه … نه … عدم توانائي در تصميم گيري … كاري به درست و غلط آن ندارم . آن موضوع باشد براي بعد … در زندگي لحظاتي پيش مي آيد كه انسان بين دو يا چند گزينه ، يكي را بايد انتخاب كند . اين دو راهيها در زندگي بسيار پيش مي آيد . مسائلي مانند انتخاب بين خوردن چاي يا فهوه ، تا صدور حكم اعدام براي يكنفر … خوب … فرض كنيد در شرائطي قرار گرفته ائيد كه بايد در مورد موضوعي تصميم گيري كنيد . چه مي كنيد ؟؟؟ متاسفانه در بسياري از مواقع صورت مساله را پاك مي كنيم . يعني اينكه اصلا مشكل را در نظر نمي گيريم و از آن چشم پوشي ميكنيم . به اين ترتيب مشكل حل مي شود . ولي واقعا اين هم شد راه حل ؟؟؟؟؟؟ چرا از مشكلات فرار مي كنيم ؟ واقعا فرار از مشكلات راه حل درستي است ؟ به نظر من فرار از مقابل مشكلات به اين موضوع بر ميگردد كه شخص اعتماد به نفس لازم را براي تصميم گيري ندارد و در نتيجه نمي تواند در مورد مسائل و مشكلات تصميم گيري كند . معمولا عدم تصميم گيري باعث مي شود كه شخص در مقابل مشكلات به اصطلاح كوتاه آمده و تن به قضا و قدر داده و بعد از مدتي كه به اين وضع عادت كرد براي حل مشكلات خود منتظر امدادهاي غيبي ، دست طبيعت ، و از اين قبيل مسائل شود و در كل از استراتژي « هرچيز كه پيش آيد خوش آيد » استفاده كرده و براي مسائل خود توجيهاتي از قبيل خواست خدا و « اگر خدا خواست رحمت است و اگر نخواست حكمت » و از اين گونه حرفها را بياورد . □ نوشته شده در ساعت 1:54 AM توسط poorya
|
Sexology
|