يك مرد ، يك شب ، يك قلم...


Saturday, September 28, 2002

● فكر مي كنم كه داريم به يه جاهايي ميرسيم .

روزي كه من شروع به نوشتن وبلاگ كردم مي خواستم راجع به مردان ، احساسشان ، افكارشان ، و كلا چيزهايي كه در سرشان مي گذرد ولي به زبان نمي آورند حرف بزنم . قسمتي از اين وبلاگ را افكار و عقايد شخصي من پوشاند و قسمتي ديگر از احساسات لحظه ائي من پر شد .
اگر شما از لحظه تولد اين وبلاگ از خواننده هاي آن بوده ائيد حتما به ياد داريد كه اولين صحبتهاي من راجع به « خداشناسي » بود . من خدائي را كه مي شناختم معرفي مي كردم ولي متاسفانه نتوانستم ادامه بدهم . شايد روزي ديگر …
بعد از آن چند مطلب راجع به تفاوتهاي زن و مرد نوشتم . فكر مي كنم مطالب خوبي بود . چيزهائي كه من ، و تعداد زيادي از مردان ديگر به آن فكر ميكنند . و چيزهائي كه من از روابطم با زنان يادگرفته بودم .
و بعد به يكي از زيباترين لحظات زندگي رسيدم . اگر به خاطر داشته باشيد ، دوازده روز آخر ، پيش از ازدواج …
لحظاتي كه ثبت آنها براي من بسيار مهم بود . چون معمولا زنان از مردان گله مي كنند كه چرا در اين مواقع هيچ احساسي ندارند . و من مي خواستم اين احساس را نشان دهم . حرفهائي كه بسياري از آنها را نازدارخانوم در آن لحظات نشنيد …
و بعد از آن دلتنگيها … چيزي كه ظاهرا همه تعجب كرده بودند .

حالا بحث اصلي من راجع به مسائل و مشكلات جوانان در اين كشور است . چيزي كه واقعيت دارد اين است كه هيچگاه كسي كه خود مشكلات جوانان را درك نميكند يعني از لحاظ سني اصلا در مجموعه « جوان » نمي گنجد نمي تواند راجع به اين مشكلات نظري داده و بخواهد آن را حل كند .
من اميدوارم در اينجا ، و در آغاز رشد جامعه « وبلاگ نويسان » بتوانيم با بحث و صحبت ، در درجه اول مشكلات را شناسائي كرده و بعد از آن براي حل مشكلات راه چاره ائي پيدا كنيم . پس خواهشمندم از بحث دوري نكنيد و مشكلاتي كه وجود دارد را مطرح كنيد تا بتوانيم راجع به آنها بيشتر صحبت كنيم .


راستي … امشب به اصفهان ميروم .







........................................................................................

Friday, September 27, 2002

● مي خواهم كمي راجع به حرفهاي ديروزم توضيح دهم .

مملكت ما متاسفانه با قوانين هزار و چهارصد سال پيش اداره مي شود . اگر به مجموعه قوانين ما نگاه كنيم متوجه مي شويم كه يك كلاف سر در گم از مخلوط قوانين هزار و چهارصد سال پيش و قوانيني كه هيچ منطق و سيستمي ندارند را پيش رو داريم . در مجموعه قوانين ما هيچ سيستمي ديده نمي شود . بطور مثال رهبر شوراي نگهبان را انتخاب مي كند . شوراي نگهبان افراد مجلس خبرگان را انتخاب مي كند و مجلس خبرگان رهبر را … اين يعني يك دايره بسته . دايره بسته اي كه به هيچ وجه نظارتي بر روي آن انجام نمي شود . و همگان مي دانيم كه در جايي كه نظارت نباشد خواه نا خواه فساد رشد پيدا مي كند …

بگذريم ، كاري به مسائل سياسي ندارم . ولي شما به قوانين اجتماعي نگاه كنيد . طبق قوانين اسلام يك پسر از پانزده سالگي و يك دختر از نه سالگي مي تواند ازدواج كند . خوب اين ابتداي سن بلوغ جسمي فرد است و در هزار و چهارصد سال پيش بلوغ جسمي براي ازدواج كافي بود . ولي در زمان حاضر يكنفر كه بخواهد ازدواج كند بايد به بلوغ فكري برسد . از آن گذشته بايد داراي قدرت مالي باشد .
در مورد بلوغ فكري ، با توجه به اينكه در دنيا امروز علوم و دانشهاي زيادي در دسترس است خواه ناخواه چيزهاي زيادي براي ياد گيري وجود دارد . چيزهايي كه ياد گيري آن و بهره گيري از آن مي تواند به روابط شخص با ديگران كمك كند و در بسياري از مواقع يادگيري آنها الزامي است . پس براي رسيدن به اين درجه از اطلاعات زمان زيادي صرف مي شود .
از طرف ديگر با توجه به اينكه داشتن حداقل ديپلم براي يكنفر در جامعه امروز مثل داشتن سواد خواندن و نوشتن است و با توجه به اينكه يكنفر در خوشبينانه ترين حالت ممكن بايد حداقل سه سال كار كند تا به آن قدرت مالي برسد كه بتواند يك زندگي را اداره كند و بدون در نظر گرفتن مدت زمان خدمت سربازي براي پسران ، يك پسر حداقل در 21 سالگي مي تواند ازدواج كند . (همانطور كه گفتم اين در خوشبينانه ترين حالت ممكن بود و همانطور كه مي دانيم بسيار دور از واقعيت است ).در اين سن يعني يك پسر حداقل تا 6 سال بعد از بلوغ جسمي بايد مجرد بماند . حالا سوال اين است كه چرا زمان بلوغ جسمي با حداقل زمان ازدواج همخواني ندارد ؟؟؟ كار خدا ايراد داشته يا قوانين بندگان خدا ؟؟؟

يك نگاهي به دور و برمان بكنيم . چرا انقدر فساد گريبان جامعه ما را گرفته است ؟ مگر اينها كساني نبوده اند كه در مكتب مذهبي اين كشور رشد كرده اند ؟ چرا انقدر آمار تجاوز بالا رفته است ؟
بايد چشمها را باز كرد . نياز جنسي ، يك نياز طبيعي انسان است مانند نفس كشيدن . جواني كه يكي از بديهي ترين نيازهاي بدنش ارضا نميشود ممكن است كه دست به هر كاري بزند ..
جوانان ما بجاي اينكه فكر و ذهنشان به دنبال كسب علم و كار و تلاش و سازندگي باشد به دنبال حل يكي از بديهي ترين نيازهاي طبيعيشان هستند . من نميفهمم ، موضوعي كه شش ميليارد نفر روي كره زمين آن را حل كرده اند چرا براي ما حل ناشدني است . يعني تمام مردم اشتباه مي كنند و فقط ما راه درست را مي رويم ؟ يعني همه بدند و فقط ما خوبيم ؟ چرا فكر نمي كنيم شايد يك جاي كار ما ايراد دارد ؟
ما وقتي كه از بهبود مستمر حرف ميزنيم ، بايد آن را در همه موارد بكار ببريم . يك جامعه را در قرن بيستم نمي توان با قوانين هزار و چهارصد سال پيش اداره كرد … اين يك واقعيت است .

در روزهاي آينده راجع به اين موضوع و راجع به مشكلات ديگر بيشتر حرف خواهم زد . خوشحال ميشوم نظرات شما را هم بدانم . شايد من اشتباه مي كنم …





........................................................................................

Thursday, September 26, 2002

دوست عزيز …
اولا آشفتگي من با شما فرق دارد … بعدها اگر لازم شد راجع به خودم حرف مي زنم . ولي راجع به شما …

من و شما تقريبا همسن هستيم … و من بسياري از احساسات شما و حالات شما را درك مي كنم .

به نظر من در يك نگاه كلي دليل آشفتگي ، نبودن امنيت و آرامش ذهن و خيال در فرد است . چيزي كه متاسفانه در بسياري از جوانان ما ديده مي شود . اگر ما به جوان امروز نگاه كنيم ، ميبينيم كه هيچ چشم انداز جالبي از زندگي آينده در پيش رو ندارد . جواني كه در دبيرستان درس مي خواند تمام فكر و ذهنش رفتن به دانشگاه است . چنان اين مساله را در ذهن او جا انداخته اند كه فكر مي كند اگر به دانشگاه نرود ديگر زندگي او تباه شده است … يا جواني را در نظر بگيريد كه درسش تمام شده و دنبال كار مي گردد … و هزاران مورد ديگر

متاسفانه ما هيچكدام ديد روشني نسبت به آينده نداريم و عمده مشكل ما اين است . بعد از اينكه اين بيم از آينده ، در ذهن ما جا گرفت مسائل ديگري بصورت ناخود آگاه براي ما پيش مي آيد . مهمترين حالتي را كه من ديده ام وجود يك ديد پوچي و پوچ گرايي در جوانان است . براي كسي كه هيچ اميدي به آينده ندارد زندگي و دنيا بسيار پوچ و بي معني ميشود و …

من الان فرصت اين را ندارم كه كل اين مطالب را باز كنم … ولي اگر بخواهيد مي توانم در اين رابطه توضيحات بيشتري بدهم …

به نظر من مشكل شما هم چيزي در اين رابطه است . فكر مي كنم شما نسبت به آينده خودتان بدبين شده ايد … اين را با توجه به نوشته هاي شما مي گويم . و از طرف ديگر فكر مي كنم مشكل ديگر شما همان تنهائيتان باشد . احتمالا با توجه به سنتان ،كم كم نگران پيدا كردن همراهي مناسب شده ايد . اگر حدس من درست باشد ، من نمي توانم كمكي بكنم . چون اين فكري است كه خودتان به خود تلقين كرده ايد . و هيچكس بجز خودتان نميتواند كمكتان كند . من با گفتن اين حرفها شايد توانسته باشم مشكل را به شما نشان دهم . بقيه كارها به عهده خودتان است .







........................................................................................


گويند مرا كه دوزخي باشد مست
قولي است خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و ميخواره به دوزخ باشند
فردا بيني بهشت همچون كف دست






........................................................................................

Wednesday, September 25, 2002

● نيمه پر ليوان را چگونه بايد ديد ؟؟؟

من شخصا كسي هستم كه همواره در بين دوستانم به خوشبيني معروف بوده ام . ولي اينكه يكنفر بعد از نامزدي اش از نازدارخانومش دور شود و هر سه هفته يكبار فقط شش روز او را ببيند و به همين دليل دلش بگيرد ،عين واقعيت است .
بابا … من دلم براي نازدارخانوم تنگ شده …. اين ديگه نيمه پر و نيمه خالي نمي شناسد .

البته اين وضعيتي است كه خودم براي خودم پيش آورده ام و كاملا هم راضي هستم . اينجوري مي توانم از لحاظ مالي زودتر خودم را جمع و جور كنم و زندگيي كه نازدارخانوم لياقتش را دارد برايش فراهم كنم …

بگذريم … از حال و احوال دلم مي پرسيد ؟؟؟ خوب….. آقا خوب
امروز كه هيچي … تا چند ساعت ديگر هم كه صبحونه فردا را مي خورم ، نتيجه مي گيريم كه فردا هم هيچي … جمعه هم كه نصف روز هستيم ، پس جمعه هم هيچي … شنبه هم كه ديگه دارم ميرم …
من از حالاخودم را پيش نازدار خانوم حساب مي كنم … ( ولي خودمونيم … محاسبات را كيف كرديد … از اين بيشتر ديگه نميتونم نيمه پر را ببينم )

راستي يه سوال … به نظر شما زشته كسي كه ميره خونه نامزدش ، دم در ، موقع سلام و احوالپرسي نامزدش را ببوسه ؟؟؟
نازدار خانوم ميگه زشته … من نمي فهمم …
من و نازدار خانوم اولين بار تقريبا هشت سال پيش همديگر را بوسيديم . ولي الان كه همه مي دونند كه ما همديگر را دوست داريم زشت است كه همديگر را ببوسيم …. !!!
بوسيدن يكي از بارز ترين راههاي نشان دادن عشق و علاقه به طرف مقابل است . يك احساس عجيب كه با حرف نمي توان گفت . واقعا به نظر شما مي توان تمام احساس را با 32 تا حرف بيان كرد ؟؟؟
دوست داشتن يكي از آنهاست ، و بوسيدن يكي از راههاي ابراز آن .
چرا ما آدمها بعضي اوقات انقدر بخيليم ؟ مگر چه اشكال دارد كسي از عمق ، و وسعت احساس ما خبردار شود ؟ چه اشكال دارد احساسمان را به نزديكانمان نشان دهيم ؟
آخرين بار كه خواهرتان را بغل كرده ايد كي بوده است ؟ آخرين بار كه پدرتان را بوسيده ايد كي بوده است ؟
تا حالا چند بار به مغازه دار سر كوچه لبخند زده ايد ؟ چند بار به رفتگر محله خسته نباشيد گفته ايد ؟ تا حالا شده كه نصف شب برويد و با شبگرد محله تان بشينيد و سيگار بكشيد ؟

چند بار به دختر همكلاسيتان گفته ايد كه امروز چه آرايش قشنگي كرده ؟ چند بار به پسر هم دانشگاهيتون گفته ايد كه امروز چه پيراهن قشنگي پوشيده ؟

مي دانم … خيلي از ما ظرفيت شنيدن اين حرفها را نداريم . خيلي از ما اين حرفها را به منظور ديگري ميگيريم . ولي مگر شما ، براي ديگران و براي حرف ديگران زندگي مي كنيد ؟
اين زندگي شما است . خودتان را ابراز كنيد . خودتان ، احساستان و عشقتان را ...








........................................................................................

Monday, September 23, 2002

● بايد نوشت …

نميدونم از چي ؟ … از كجا ؟ …
فقط ميدونم كه بايد نوشت …

از غمها ؟؟؟ …
ديگه از دستشون خسته شدم … دلم ميخواد همشون را جمع كنم … بزارم توي آرشيو ذهنم … و هر وقت كه خواستم بازشون كنم و بخونمشون
آخه اينها خاطراتمه … نميتونم ازشون جدا بشم … همه زندگي ما خاطره است …

از شاديها بگم ؟؟؟ …
ديروز نازدار خانوم ازم گله ميكرد … ميگفت تو از بعد از جشنمون عوض شدي … قبلا خيلي خوشحال بودي … ولي الان فقط از غصه و غم مينويسي

من عوض نشدم …
من ، عوض نشدم … من همونم كه بودم … همون مرد ، با همون غصه ها و شاديهاي قديمي … فقط شاديها را گم كردم … شايدم از بس شاديها كوچيكه كه نميتونم ببينمشون … شايد هم من كورشدم

شادي براي ما شده يه سراب … فكر مي كنيم كه شاديم … خيليها را ديدم كه خودشون را ميزنن به بي خيالي ... دنيا را به هيچي حساب نميكنن … خوب دنيا هم اونها را هيچي حساب نمي كنه


نميدونم … شايد ما نميدونيم بايد چه انتظاري داشته باشيم … شايد انتظاراتمون زياده …
شايد هم اصلا نبايد انتظاري داشته باشيم … شايد اين دنيا ساخته شده باشه براي همين … براي هيچي … يا براي همه چي

من الان چيزي نمي نويسم … من ، فقط دارم بلند بلند فكر مي كنم … هر چيزي كه به ذهنم مياد را بلند بلند داد ميزنم …

داد ميزنم ؟؟؟
من ، دارم داد ميزنم ؟؟؟
يعني كسي صداي من را ميشنوه ؟؟؟ … اصلا اينجا كسي هست ؟؟؟







........................................................................................

Sunday, September 22, 2002

● ديروز روز عجيبي بود

هزران فكر توي سرم مي چرخيد ولي هيچ حرفي براي گفتن نداشتم ...
صبح كله سحر زنگ زدم به پدرم ... داشتم شماره رو مي گرفتم كه يادم افتاد امروز تعطيليه ... ( آخه ما تعطيل و غير تعطيل نداريم ، زندگي شما ها رو فراموش كرديم ، ما حتي روز سال تحويل را هم سر كار بوديم ... تا 7 شب ... و فردا صبحش هم سر كار بوديم ... از 7 صبح ) ... گوشي را برداشت . صداش بدجوري خسته بود ... گفتم : سعيد ( آخه من بابام را با اسم كوچيك صدا مي كنم ... اينجوري فكر مي كنم يكي از رفيقهامه ) ... گفتم : سعيد ...چته ؟؟؟ كجائي ؟؟؟ ... گفت : توي جاده اصفهان - تهران ... وسط بيابون ... ديشب ماشين خراب شد ... همينجا خوابيدم ... كجائي پسر ؟؟؟ ...

دلم يه جوري شد ... راستي ، كجا بودم من ؟؟؟!!!! اون داشت تنهايي ميرفت شمال كه بقيه حساب كتابهاي مجلس من را برسه ... و من ...

ديروز ، من اشكهاي يك مرد چهل ساله را ديدم ... كسي را كه با هزار شور و شوق ساكش را بسته بود كه به مرخصي برود ، ولي در فرودگاه بهش گفته بودند كه جا نيست ... و اون نگاهش به بليط ok شده توي دستش خيره مانده بود ...
نمي دونم در اون لحظه ، سر ميز شام ، به چي فكر ميكرد ! ... به همسرش كه الان منتظرش نشسته و تا صبح چشمش به در سفيد ميشه ... يا به دختر كوچكش كه هي دامن مادر را ميكشه و ميگه پس بابا كي ميرسه ...
آخه ما توي كمپمون تلفن نداريم ... اون بايد تا صبح صبر كنه و بعد خبر بده كه نمياد
ولي بهر حال من ديدم كه آهسته اشك چشمهايش را پاك مي كرد .

و مرگ ...
و مهمترين خبر وبلاگستان خبر مرگ دختركي پانزده ساله بود ...
اولين بار كه يادم مياد با پديده مرگ مواجه شدم ، دبستاني بودم ... اومدن دم در كلاس و يكي از بچه ها رو صدا كردن ... « بدو بيا برو خونه » ... « چي شده ؟؟؟ » ... « پدرت مرده » ...
... گريه ، و گريه ، و گريه

و اولين بار كه با چشم خودم مرگ را ديدم ، راهنمايي بودم ... يكنفر اومد دم خونمون ، ماشينشون را يواشكي دزديده بود . گفت بيا بريم بيرون ... بارون ميومد ... روز قشنگي بود ... ما رفتيم توي اتوبان شاهين شهر ... بارون ميومد ... يه پيرزن وسط جاده . . .

و من مرگ را ديدم ...
مرگ صورت خونالودي داشت ... و تكه هاي مغزش روي شيشه مانده بود
جهيزيه دختر ده ساله پسر آن پيرزن خريداري شد ... و دختر ده ساله لبخند ميزد

بعد از آن هم بارها مرگ را در لباسهاي مختلف ديدم ...با لباس خون آلود ... در حاليكه كاردي را تا دسته در شكم داشت ...و يا در بستر بيماري خفته بود ...
و زيباترين چهره اش لحظه اي بود كه مرگ به خواستگاري مادربزرگم آمد ... و مادربزرگم سر بر سجده نماز داشت.

ديروز مرگ به كوه رفته بود و بالاي صخره ها بازي ميكرد
و من
براي مهتاب گريه كردم .







........................................................................................

Home