|
Friday, September 20, 2002
● يك خبر تلخ
........................................................................................ماه پيشوني مرد ... و شقايق هرگز هفده ساله نخواهد شد . □ نوشته شده در ساعت 9:07 PM توسط poorya
● پدر، اي وجودم از تو
........................................................................................قدرت و توان گرفته اي كه از دم نفسهات هستي من جان گرفته پدر ، اي كه از تو جاري خون زندگي تو رگهام اي كه هست نور دو چشمت نور زندگي به چشمهام پدر بي تو همه راهها نمي خوام بيراهه باشه گل سرخ آرزوها توي فكر غنچه باشه پدر ، دست خالي تو اگه دستهام را نگيره كوره راه رفتن من مثل شبهام ميشه تيره ... □ نوشته شده در ساعت 8:08 PM توسط poorya Thursday, September 19, 2002
● من از اين جنگل مرده
........................................................................................كه احساس از دلم برده به پاي آن دو پائي كه درين دوزخ ترك خورده از اين ويرانه غمگين به سوي خانه خورشيد كوچ خواهم كرد ... شعري كه خوانديد از سخنان گهربار نازدار خانوم بود كه در اون روز شماري كذائيي سروده شده بود . ها ها ها ... دلتون آب ... شما را كه كسي انقدر دوست نداره ... □ نوشته شده در ساعت 11:35 PM توسط poorya
● خوب .... مثل اينكه هيچكس نظر نداده ، اصلا مهم نيست . ولي چون اين براي اولين بار در تاريخ وبلاگ نويسي من است كه يه مطلبم بدون نظر مونده ، اگر تا ساعت ده صبح چيزي ننوشته بوديد ميرم و خودم پيام ميزارم . از اين تهديد من بترسيد كه خيلي جديه !!!
........................................................................................دوست خوبم آقا مرتضي يه سايت جالب راه انداخته به نام اصفهان بازار . سايت نسبتا كامليه و قسمتهاي مختلفي داره . قرار شد كه هفته ديگه كه ميرم اصفهان با هم روي طراحي صفحاتش كار كنيم . براي همين هم بود كه من ديروز تمرين مي كردم . البته الان فكر نكنيد من خيلي حاليم است ها ..... من يك كتاب HTML گذاشته بودم جلوم و يكي توي سر خودم ميزدم و يكي توي سر مانيتور .... راستي اين سايت اصفان بازار يك قسمت وبلاگ هم داره ... فكر كنم آقا مرتضي اول سايتش را راه انداخت . بعد ديد كه انگار وبلاگ باحالتره ، دلش هم نيومد سايتش را تعطيل كنه ... حالا هم هم سايتش را داره و هم وبلاگش را ... يه قسمت معرفي وبلاگ هم گذاشته ... قرار شده اسم وبلاگ من را دو برابر بنويسه ... راستي توجه داريد كه كله سحر روز جمعه ، بنده سر كار تشريف دارم ....!!! صداي ما را از پشت ميز كار مي بينيد . ما در اينجا داريم سعي مي كنيم تا چرخهاي مملكت را به گردش درآوريم ... ولي نمي دونيم چرا نميچرخه □ نوشته شده در ساعت 8:14 PM توسط poorya
● اين هم نتيجه كار كردن امروز من
........................................................................................بطور ناگهاني ديگه از شير شكلات خسته شدم و اين قالب را ساختم خوب شده ؟؟؟ فقط فكر مي كنم يه كم سرعت بالا آمدن وبلاگم كم شده ... اگر واقعا اينطور است بگوئيد تا حركت تيتر را بردارم . فكر مي كنم اينجوري درست مي شود. و يك ترانه زيبا ( اين مرده دست از خوندن بر نميداره !!! ) يه غريبه ، اومد از راه با من آشنا شد با تمام خستگيهاش با من همصدا شد خونه دل ، از محبت گرم و با صفا شد به غروب گذشته رسيدم به هواي گذشته پريدم چي بگم ، ندونستم ، كه غريبه ، هر چي باشه ، يه غريبه است ندونسته ، دلم را به غريبه سپردم اون غريبه را ساده شمردم گول چشم سياهش را خوردم رفت از اين شهر ، كه دلم را به خون بكشونه جون من را به لب برسونه جاي ديگه آتيش بسوزونه ولي افسوس ندونستم ، يه غريبه ، هر چي باشه ، يه غريبه است ... □ نوشته شده در ساعت 7:35 AM توسط poorya Wednesday, September 18, 2002
● رفتي و از رفتن تو
........................................................................................قلب آئينه شكسته كوچه ها در خلوت شب پنجره ها همه بسته آسمان خاكستري رنگ بغض باران در نگاهش خنجري در سينه دارد توده ابر سياهش بي تو ، من از نسل ، بارانم بارانم بارانم چون ابر بهارانم گريانم گريانم گريانم بي تو من با چشم گريان سيل غم برد آشيانم خواب سرخ بوسه هايت مي نشيند بر لبانم ----------------------- دلم خيلي گرفته ... دوباره اون مرد شروع كرده به آواز خوندن ، در كنار دريا ---------------------- آخه اين چه زندگي ايه ..... اه اه اه بابا دلم پوسيد . از صبح تا حالا تنهام . همكارهام رفتن مرخصي . من تنها موندم اينجا . يكي نيست باهاش دو كلمه حرف بزني . اين تلفن لعنتي هم كه خراب شده . ميل باكس ام را هم كه بايد گِل گرفت . انگار مرده . الان پنج روز است كه هيچكس برام چيزي نفرستاده . بغض تموم گلوم را گرفته ... آها اومد ... اشكها را ببين ... بالاخره سر زد . بياييد ... اشكها بياييد كه خيلي وقته دلم گرفته ... شايد شما بتونيد اين گرد و غبار را پاك كنيد . دلم خيلي گرفته دلم ، خيلي گرفته كاش الان اصفهان بودم ... كاش الان شمال بودم ... كاش هر جاي ديگه ايي بجز اينجا بودم ... كاش مي شد با نازدار خانوم ميرفتم بيرون ... ميرفتم بالاي كوه صفه و اون شهر پر از گرد و غبار را از بالا نگاه مي كردم ... اون شهر بزرگ را ، با آدماي كوچيك كاش ميشد با علي ميرفتم بيشه ناژوان ... ميرفتيم توي كلبه مينشستيم .. و يه قليون مي گرفتيم ... به زغالهاش نگاه مي كرديم و به سيگارمون پك ميزديم ... و توي دودش خودمون را قايم مي كرديم كاش ميشد برم بالاي يه پل بايستم ... يه نگاه كنم به رودخونه ... بعدش محكم تف كنم توي آب ... يكي ديگه ... يكي ديگه ... ببينم بردش چقدره ... كاش ميشد مثل اون شبها با علي و اينها برم بيشه ... كنار رودخونه آتيش روشن كنيم ... جوجه كباب درست كنيم ... و من بزنم زير آواز گوشه آسمون پل رنگين كمون من مثل تاريكي ، تو مثل مهتاب ... كاش ميشد الان يه بطر عرق مي خوردم ... مست ميكردم ... انقدر مست كه ديگه هيچ چي نفهمم ... بعد چشم هام را مي بستم ... تا دنيا دور سرم بچرخه ... اين دنيايي را كه انقدر من را چرخونده كاش الان پويان و آرش اينجا بودن ... كاش يكي اينجا بود خيلي تنهام خيلي دلم گرفته كاش ميشد ، اما نميشه نميشه بياي دوباره نميشه دستهات تو گلدون گلهاي مريم بزاره كاش ميشد ، اما نميشه اين مرام روزگاره رفتنت ، هميشگي بود ديگه برگشتن نداره ... علي ... مي فهمم كه الان چي مي كشي ... كاش اينجا بودي ... كاش اونجا بودم ... كاش اونجا بود علي ... نگي رفيقهام بي معرفتن ، من را تنها گذاشتن ... به خدا ، خودت كه مي دوني ، دلم پيش توئه ... مي دونم كه الان بايد اونجا باشم ... مي دونم كه هر وقت من مشكل داشتم ، تو هر جا كه بودي خودت را مي رسوندي ... به خدا خيلي دلم ميخواد پيشت بودم هيچ جا رو نمي بينم . خيلي جالبه ... وقتي اشك توي چشمهاي آدم ميشينه ، ديگه نميشه جايي رو ديد ... همه چيز تار ميشه ... همه چيز محو ميشه ... دنيا را شكسته پكسته ميبيني ... همون جور كه دوست داري باشه ، ميبينيش ... پسر ... يه سيگار روشن كن تا با هم بكشيم □ نوشته شده در ساعت 6:40 AM توسط poorya
|
Sexology
|