يك مرد ، يك شب ، يك قلم...


Friday, August 30, 2002

مرد ... رفتن ... زندگي

خوب … تا يك ساعت ديگر پرواز دارم . ميرم تهران ، بعد از ظهر اصفهان ، فردا دوباره تهران و پس فردا …

تنها 5 روز ديگر مانده . فكر مي كنم زندگي من ارتباط نزديكي با دريا دارد . حتما در اين مدت نوشته هاي من را « در اتاق رو به دريا » خوانده ايد . اتاقي كه خلوتگاه من است ، و دريايي كه آبي ترن آب دنيا را دارد . و زندگي دوباره من نيز در كنار دريايي ديگر شكل مي گيرد . دريايي زيبا . ساحل متل قو …

روز پنجشنبه ، 14 شهريور هشتاد و يك ، 4 سپتامبر دوهزار و دو.
از دوستاني كه در اين مدت به من لطف داشته اند ، مي خواهم در آن روز ، هنگام غروب آفتاب ، هر جور كه دوست دارند ، خواه سر بر سجده نماز ، و خواه با يك جام مي ، آرزومند زندگي خوبي براي يك مرد باشند .
كه آرزو ، اميد مي بخشد . و اميد ، زندگي

و من
« … تا چندي ديگر دمي بر بال باد مي آسايم
و آنگاه
زني ديگر باز مرا خواهد زاييد . »






........................................................................................

مرد ... جمعه ... سكوت

ديگه يواش يواش دارم كارهام را جمع و جور مي كنم . يكساعت ديگر ، نهار ، خواب ، دريا … فردا و پرواز

بيشتر حرفها را زده ام . چيز جديدي نيست . تنها حرف تازه اين است كه فقط 6 روز مانده

جمعه حرف تازه اي برام نداشت
هر چه بود ، پيشتر از اينها گفته بود


آخرين حرفها را فردا مي گويم .






........................................................................................

Thursday, August 29, 2002

مرد ... زن ... مادر

روز پنجشنبه اومد
مثل سقائك پير
رو نوكش يه چيكه آب
گفت به من بگير ، بگير


امروز روز بزرگي است … چون فقط هفت روز ديگه مونده .
يك هفته ، يك واحد زماني كوچك ، براي رسيدن به يك آرزوي بزرگ .

امروز روز مادر بود .
البته به نظر من ، روز مادر ، روز تولد اولين فرزند هر زن است . روزي كه يك زن به مقام والاي « مادري » مي رسد .
به نظر من ، در روز تولد اولين فرزند ، هر مردي وظيفه دارد از زحمات مادر فرزندش قدرداني كند .
ولي به هر حال جا دارد كه از مادر خودم ، مادر او ، و مادران تمام مردان و زنان قدرداني كنيم .
مادر ، دستت را مي بوسم .





........................................................................................

Wednesday, August 28, 2002

مرد ... قانون ... و « شهر هيچكس »

دوست من به تازگي مشخصات « شهر هيچكس » را اعلام كرده . و من در اينجا پاره اي ديگر از اين مشخصات را نام ميبرم.باشد كه شما هم بار سفر بسته ، وبه اين شهر سفر كنيد ...


1- اونجا هيچ سيگاري تموم نميشه
2- اونجا گاز هيچ فندكي تموم نميشه
3- اونجا هيچوقت زير سيگاريها پر نميشه
4- اونجا هميشه PINE ها به Winston تبديل ميشه

5- اونجا هميشه شبهاش آفتابيه
6- اونجا هميشه روزهاش مهتابيه

7- اونجا وقتي رفيقهات را دعوت مي كني مهموني ، نميان
8- اونجا رفيقهات چيزهاي الكي را بهونه نميكنن تا ازت شيريني بگيرن
9- اونجا موجود مزاحمي به اسم رفيق نيست

10 - اونجا هيچ مردي به « هيچكس » بدهكار نيست
11 - يا اگر بدهكاره « هيچكس » يادش نيست

12- اونجا هيچوقت هيچ ماشيني خراب نميشه
13- اونجا هيچوقت هيچ ماشيني بنزين نمي خواد
14- اونجا همه RD ها ميشن كاديلاك
15- اونجا همه پرايدها ميشن پژو 206

16- اونجا ترمز همه ماشينها به موقع ميگيره
17- اونجا هيچ ماشيني پشتش نميخوره به جلوي ماشين آدم
18- اونجا هيچ توپي نمياد وسط خيابون
19- يا اگه اومد پشت سرش يه بچه نميپره وسط خيابون

20- اونجا همه كيفها هميشه پر پوله
21- اونجا پولها هيچوقت تموم نميشه
22- اونجا هميشه به موقع حقوق ميدن
23- اونجا سر هر كوچه اي يه پالايشگاه مي سازن
24- اونجا هر ماه به آدم عيدي ميدن ، پاداش ميدن

25- اونجا هيچوقت پيرهن ها بوي سيگار نميگيره
26- اونجا پيرهن ها هيچوقت كثيف نميشه
27- اونجا جورابها خود به خود شسته ميشه
28- اونجا هيچوقت كولرها خراب نميشه
29- اونجا هيچوقت كف كانكس آدم آب جمع نميشه

30- اونجا كسي را كه دوست داري ، اون هم دوست داره
31- اونجا همه كنكور قبول ميشن
32- اونجا همه سربازيشون را ميخرن
33- اونجا همه درسهاشون را پاس مي كنن

34- اونجا ماشينهاي يگان ويژه نارنجيه
35- اونجا همه آمبولانسها قرمزه
36- اونجا به جاي اتوبوس همه سوار تاكسي ميشن
37- اونجا همه چهارراهها چراغش سبزه

39- اونجا هر وقت كه بخواهي از خواب پا ميشي
40- اونجا هر وقت كه بخواهي مي خوابي
41- اونجا هر وقت كه بخواهي ميري سر كار
42- اونجا هر وقت كه بخواهي سيگار ميكشي

43- اونجا رييست بهت چپ چپ نگاه نميكنه
44- اونجا آبدارچيها به موقع چايي ميارن
45- اونجا كامپيوترها يهو هنگ نميكنه ، فايلت خراب بشه
46- اونجا وقتي ميري توي سايت ، يه ابر مياد رو سرت سايه ميندازه

47- اونجا پنچر نميشي
48- اونجا پنچرت نميكنن
49- اونجا وقتي از ماشين ميري بيرون ، در را قفل نميكني
50- اونجا دزدها ميان ازت اجازه ميگيرن

51- اونجا همه خوبن ، آدم بد پيدا نميشه
52- اونجا همه با هم رفيقن ، نارفيق پيدا نميشه

53- اونجا همه دخترها خوشگلن
54- اونجا همه پسرها قوي ان
55- اونجا شهر نصف شب نميميره
56- اونجا قليونها تا صبح دود ميكنه

57- اونجا همه آدم بدها توي زندونن
58- اونجا هيچ وكيلي را زندون نميكنن
59- اونجا همه نويسنده ها مينويسن ، شاعرها شعر ميگن
60- اونجا زنجير به دست و پاي هيچ مردي نميپيچه

خلاصه اونجا خيلي خوبه ، فقط يه اشكال داره
اونهم اينه كه
اونجا شهر هيچكس نيست.






........................................................................................

مرد ... زندگي ... و زاده شدن


داشتم فكر مي كردم زندگي هم چه بازيهايي با آدم مي كنه . چند ماه پيش حتي فكرش را هم نمي كردم . نمي دونم چه جوري فكرش اومد توي سرم . همين جوري ، يهو …
همش به خودم ميگم : « صبر كن پسر … فقط 8 روز ديگه مونده »

خيليها فكر ميكنن كه من زندگي خوبي دارم . البته خودم هم اينجور فكر مي كنم . من احتمالا جزء نوادر آدمهايي هستم كه از زندگي خودم راضيم . و فكر ميكنم كه هرچه كه دارم ، و هر چه كه ندارم دست خودم بوده .

عصر چهارشنبه من
عصر خوشبختي ما
فصل گنديدن من
فصل جون سختي ما


حالا وقتيه كه ديگه « من » معني نداره … همه چيز « ما » شده ، و بايد جون سختي را نشان داد .

يادمه حدود دو سال پيش با دوستهام كه حتما الان ميشناسيدشون ( علي و بابك را ميگم ) يه بحث داغي داشتيم راجع به ازدواج . حرفهامون خيلي طولاني شد ، ولي نتيجه اش اين بود كه اشتباه اكثر آدمها اينه كه وقتي در زندگيشون به بن بست ميرسن براي فرار از اين بن بست ميرن ازدواج مي كنن . بعد از چند وقت ميبينن كه انگار اون چيزي نبود كه فكرش را مي كردن . و از اينجا مشكلات شروع ميشه …

ميدونيد … زندگيم يه جوري شده بود . ديگه دلمشغولگيهاي قديم راضيم نمي كرد … نه بيرون رفتن با دوستهام … نه شب نشينيها …
دوستهام توي اين مدت از دستم ناراحت شده بودن . حتي نگران هم شده بودن . فكر مي كردن بيابون عوضم كرده . فكر مي كردن دارم ديوونه ميشم .
ولي خودم مي دونستم چمه … هيچكدوم از اينها نبود . فقط ديدم نسبت به زندگي عوض شده بود . بيابون آدم را عوض ميكنه . اون هم يه بيابون كنار دريا

به نظر من زندگي مثل يه نردبانه . آدم بايد پله به پله قدم برداره . اگر بخواهي دو پله يكي بكني ، ممكنه يه وقت با مخ بخوري زمين . هيچ وقت نبايد عجله كرد .
از اون طرف تاخير هم نبايد كرد . يه اشكالي كه ماها داريم اينه كه از تغيير ميترسيم . من بعدها راجع به ترس خيلي حرف دارم كه بزنم . ما تغييرات خودمون ، و اطرافمون را باور نداريم . از تغيير ميترسيم . بعضي وقتها در زندگي بايد تصميم گيري كرد . بايد تصميم گرفت ، و يه دفعه همه چيز را عوض كرد .
من هم حس مي كردم كه بايد خودم را ، و زندگيم را عوض كنم . ديگه انقدر قدرت داشتم كه بتونم يه ستون باشم ، بتونم قانون وضع كنم ، بتونم محدود باشم ، و بتونم آزاد بشم . حس كردم كه الان وقتشه . ديروز زود بود ، و فردا دير . اكنون ، زمانش بود .
پس تصميم گرفتم و …

مردي ديگر زاده شد





........................................................................................

Tuesday, August 27, 2002

مرد ... زندگي ... و قدم گذاشتن روي پله بعدي

يه حس عجيبي دارم . اون چيزي نيست كه انتظارش را داشتم . يه جور ديگه است ، يه چيز ديگه است .
از اين اتفاق نگران نيستم . شايد براي اينه كه من نازدار خانم را خيلي وقته كه مي شناسم . مي دونم كي خوشحاله ، كي ناراحت . مي دونم وقتي ناراحته چه جوري بايد از دلش دربيارم .
از اينكه با آدمهاي جديد روبرو ميشم هم نگران نيستم . توي اين دو سال انقدر آدمهاي جديد جورواجور ديدم كه برام عادي شده .
ولي يه حس عجيب دارم . يه حس جديد و تازه . حس مي كنم دارم بزرگ مي شم . حس مي كنم يه جورايي دارم عوض مي شم . خاطراتم داره عين فيلم از جلوي چشام رد ميشه . خاطرات دبيرستان ، چه بلاهايي سر معلمهامون در مياورديم . خاطرات دانشگاه ، شبهاي امتحان ، دنبال استاد دويدن واسه 5 – 6 نمره ناقابل . خاطرات عشق و عاشقيها ، ناراحتيها ، خوشحاليها . خاطرات دوستام ، مسافرتهايي كه با هم رفتيم ، كارهايي كه با هم كرديم …
الان هر كدومشون يه جاييي هستن ، و دارن يه كاري مي كنن . بعضيهاشون وضعشون خوب شده ، ازدواج كردن ، بچه دار شدن ، كار مي كنن ، پول در ميارن . بعضيهاشون هم زندگي خوبي ندارن ، يه جورايي سردرگم ان . بعضيهاشون معتاد شدن ، هر روز بايد از توي يه خرابه جمعشون كرد ، بعضيهاشون هم رفتن توي آسمون …
اين روزها ديگه تكرار نميشه . زندگي همينه ، ديگه برنمي گرده . اشتباه اينجاست كه بعضي وقتها مي خواهيم زندگي قبليمون را برگردونيم . ولي بر نمي گرده …

من الان پام را بلند كردم ، و دارم ميذارم روي پله بعدي …

نازدار خانوم خيلي بي تابي ميكنه … هر چي بهش ميگم صبر كن فقط 9 روز ديگه مونده ، گوش نميكنه …

نگاه كن … اونجا … همونجا كه خورشيد يواش يواش داره ميره پايين ، داره ميره توي دريا غرق بشه … يه مرد داره كنار دريا قدم مي زنه …
گوش كن … انگار داره آواز ميخونه

غروب سه شنبه خاكستري بود
همه انگار نوك كوه رفته بودن
به خودم هي زدم از اينجا برو
اما موش ، خورده شناسنامه من …


نمي دونم اين مرد چرا انقدر غمگينه . الان چند روزه كه ميبينمش موقع غروب مياد كنار دريا و آواز ميخونه …







........................................................................................

Monday, August 26, 2002

مرد ... و سخنان پدرانه با فرزندانش!!!

( مخصوص آقايون ، ورود براي خانمها ممنوع ، حتي شما )
من به عنوان كسي كه چهار تا پيراهن بيشتر از شما به جارختي داره ( اين را ديگه به جرات گفتم ) چند توصيه به شما دارم ، باشد كه گوش فرا دهيد .

آقا ، شما بايد مرتب به خانمي كه با شما رابطه دارد بگوييد و در عمل هم نشان دهيد كه دوستش داريد .
آقا داد نزن … من مي دونم … دادنزن
من مي دونم كه دوستش داري … همه دور و بريها هم مي دونن … همه دوستهات هم مي دونن … ولي خوب ، ميگي چي ؟؟؟
اون هم ميدونه … آره ، قبول دارم . اون هم ميدونه
ولي خوب ، دلش ميخواد اين را باز از دهنت بشنوه … خوشحال ميشه اين را از دهن تو بشنوه … بخيل نباش ، چيزي كه ازت كم نميشه … دروغ هم كه نمي خواهي بهش بگي … بگو كه دوستش داري …
( بزار بچه ذوق كنه ، خوب اصلا فكرش را هم نميكرد كه يه روزي ، روزگاري ، يه شاه پسر مثل تو ، دوستش داشته باشه )

چي ؟؟؟
اون نميگه ؟؟؟
مي دونم … ميدونم … ناراحت نباش … همشون همينجورن … تازه فكر كردي چي… وقتي هم ميخوان ابراز كنن ميگن « ديوونه ، دوست دارم » … باور كن
خوب حقم دارن … كسي يادشون نداده … بزرگترهامون كه به سبيلهاشون بر مي خورد اگه حاج خانوم جلوي بچه هااز اين حرفها ميزد … خوب نديدن كه ياد بگيرن … خودمون هم همينطور… چرا تا حالا بهش نگفتي كه تو هم دلت ميخواد يه نفر از اين حرفها بهت بزنه ؟؟؟
يه چيز ديگه هم هست … پاشو خودت را توي آينه نگاه كن … با اون ريشهات … يه هفته اس اصلاحشون نكردي … خودت فكر كن … واقعا فكر مي كني موجود دوست داشتني باشي ؟؟؟

اما پسر ، اين حرفها را ول كن
ميخوام داد بزنم … گوشهات را بگير

نبووووود …. ده روز ديگه

اين وبلاگ هم توي اين بيابون شده همه چيز ما … نمي دونم اگر نبود چكار مي كردم

صفحه كهنه يادداشت هاي من
باز دوشنبه روز ميلاد منه
اما شعر تو ميگه كه چشم من
تو نخ ابره كه بارون بزنه
آخ ، اگه بارون بزنه
آخ ،
… اگه بارون بزنه


ميگن شمال هوا ابريه … ديروز هم بارون ميومد .







........................................................................................

مرد ... عشق ... ديوانگي

من امروز يه چيز جديد فهميدم . مي دونيد چي ؟؟؟
فهميدم كه من ديوونه ام . نمي دونم چرا ، ولي من ديوونه ام . باور كنيد … من خودم هم نمي دونستم . اصلا فكرش را هم نمي كردم .
خودش بهم گفت … نازدار خانم را مي گم … خودش بهم گفت ديوونه .
اون ، به من قول داده كه هيچ وقت بهم دروغ نگه . پس حتما راست گفته ، من ديوونه ام

مي خنديد ؟؟؟ براي چي ؟؟؟ حتما فكر مي كنيد ديوونه شدم … ولي اشتباه مي كنيد .
من ديوونه بوده و هستم . و اميدوارم تا آخرش همينجور ديوونه بمونم .

مي دونيد جريان چيه ؟
اون ديشب به من گفت :
ديوونه ،
ديوونه ،
ديوونه ، دوست دارم .

و من خنديدم
فقط نفهميدم چون ديوونه ام ،دوستم داره … يا چون دوستم داره ،ديوونه ام !!!






........................................................................................

Sunday, August 25, 2002

مرد ... يه عالم بدي ... و يه عالم دلتنگي ... و يه عالم حرفهاي ديگه

من خيلي آدم بدي هستم . مي دونيد چرا ؟
براي اينكه به قولي كه دادم نتونستم عمل كنم . داداشش فقط يك جمله به من گفته بود . گفته بود كه « فقط ازت مي خوام كه اذيتش نكني ، و سعي كني كه احساس خوشبختي كنه » . و من نتونستم ...
نمي دونم چرا... همه سعي ام را هم كردم ، ولي انگار نشد. آخه مي دونيد ، ديشب نازدار خانوم گريه مي كرد . گوله گوله از چشاش اشك ميومد . من نمي دونم . حتما من اذيتش كردم كه داشت گريه مي كرد . آخه خودش ميگه كه جز من كسي را نداره ... پس حتما من اذيتش كردم.

واسه اش از وبلاگم گفتم ... از چيزهايي كه توش نوشتم ... و اون يهو خنديد .
ميدونيد چي گفت ؟... گفت وبلاگ من تويي ... هر وقت بخوام ، هر وقت دلم بگيره ، هر وقت كه دلم براي كسي تنگ بشه و هر وقت كه كسي اذيتم كنه توي وبلاگم مي نويسم . تازه وبلاگ من به جايي لينك نداره ، و هيچ كس هم ازش خبر دار نميشه

گفت خسته شدم . گفتم من هم همينطور
گفت دلم برات تنگ شده . گفتم من هم همينطور

امروز زنگ زد ...
پرسيد صبحونه خوردي . گفتم حسابي ... تخم مرغ نيمرو . گفت پس حالا شد چند تا .... گفتم 11 تا ...

نمي دونم چرا هي دلم براش تنگ ميشه ... قديمها اينجوري نبودم ... خيلي بد دلم تنگ ميشه ، خيلي بد

ظهر يكشنبه من
جدول نيمه تموم
همه خونه هاش سياه
روي خونه بوف شوم


بريم ناهار .... كاش مي شد ، هر نهار خوردني يه روز حساب بشه .






........................................................................................

Home