|
Saturday, August 24, 2002
● مرد ... و چند كلمه حرف با يك دوست
........................................................................................آقا ، نمي كشم ديگه ...... خسته شدم . به بابك مي گم امروز گذشت ، اون ميگه نه . هر وقت ساعت 9 شد من مي گم گذشته... من ميگم من روزي را كه صبحونه بخورم از توي تقويم خطش مي زنم ... اون بهم نگاه ميكنه ، و مي خنده راستي ... امروز دير از خواب پا شدم . صبحونه نخوردم . شنبه روز بدي بود روز بي حوصلگي فصل خوبي كه ميشد غزلي تازه بگي راستي .... ديروز كلي تمرين رقص كردم . به چند تا نتيجه هم رسيدم . يكي اينكه سيگارهاي اين دوره و زمونه تقلبي شده ،نفس آدم رو ميگيره ... شايد هم نفسها تقلبي شده ، نمي دونم..... يادمه قديمها سيگار رو لبمون بود و فوتبال بازي مي كرديم . يادته ...علي ؟؟؟ با پسرخاله ها بازي كرديم ، بههمون مي گفتن تيم دخانيات ، يه بلايي سرشون آورديم كه ديگه جيكشون هم در نيومد ؟!!! الان آدم زود نفسش مي گيره ، فكر كنم دارم پير ميشم. داشتم مي گفتم ... فهميدم يه هيكل 90 كيلويي را تكون دادن خيلي هنر ميخواد .... كه من ندارم چكار كنيم پسر ... 12 روز ديگه مونده ... 12 روز آزگار ... مي توني بشماريشون ... يك ... دو ... بابك مي گفت بيا روي ديوار خط بكشيم و روزها را بشمريم... علي ... نيستي پسر يه جورايي نيستي بايد باشي ....... ولي نيستي □ نوشته شده در ساعت 6:30 AM توسط poorya
● مرد ... و يك بغض قديمي
........................................................................................در وبگرديهاي اخيرم به يه وبلاگ برخوردم كه ظاهرا از هنرهاي اراذل و اوباش انصار حزب ا... بود. در اينجا چند نكته به ذهنم مي رسد : 1- باز هم ماهيت سايت پرشين بلاگ مشخص مي شود . سايتي كه بدون اينكه مشخص باشد اعضا و مديرانش چه كساني هستند و بدون اينكه مشخص باشد هزينه هاي هنگفت خود را از چه كانالي پرداخت مي كند ، بوجود آمده است . 2- معلوم است كه اينان نيز فهميده اند تلويزيون لاريجاني و مطبوعات دست چين شده ، ديگر جايي در بين مردم و جوانان ندارند و به دنبال روشهاي جديد تبليغاتي براي افكار منحوطشان مي گردند . 3- سرشان را عين كبك كرده اند زير برف . فقط كافي است از همان قسمت نظر سنجي خودشان كه تازه معلوم نيست چند تا از آنها را هم پاك كرده باشند آمار بگيرند . من كه فكر كنم از آمار نظر سنجي راجع به دخالت آمريكا در ايران هم بدتر باشد . دلم براي شهدا مي سوزد . خونشان خوراك تبليغاتي يك عده آدم فرصت طلب شده . □ نوشته شده در ساعت 4:46 AM توسط poorya Friday, August 23, 2002
● مرد ... و چند خبر
........................................................................................يه مقاله جالب راجع به فرار مغزها ، ولي مي دونين ياد چي افتادم . ياد پسر خاله ام افتادم . مي گفت : «ما هر چي رفيق عملي و حشيشي داشتيم ، پاشدن رفتن كانادا و اروپا . من نمي دونم ، اين مغزهايي كه ميگن فرار مي كنن ، اينهان ؟!!!!!!!!! » به هر حال اگر خواستيد اون مقاله را بخونيد اينجا را كليك كنيد . ----------------------------- يه وبلاگ توپ پيدا كردم . من كه از نوشته هاش خوشم اومد . راجع به مافياي تجارت پارچه چادر سياه نوشته بود . ---------------------------- مي خوام يه لينك بدم به سمانه .... ولي اصلا منظورم اين نيست كه بريد به وبلاگش سر بزنيد و يا از مطالبش خوشم مياد و از اين حرفها ... فقط نمي دونم اين رفيق ما چرا پيغام ميزاره ، آدرس وبلاگش را نمي نويسه . من هم حالش را ندارم برم آدرس اون را تايپ كنم . خلاصه به اين نتيجه رسيدم كه عليرغم ميل باطنيم ! يه لينك ازش بزارم كه خودم راحت بشم . بازم دارم مي گم .... به وبلاگش سر نزنيد !.... تازه وبلاگش هم هفتگيه ، هفته اي يه بار بيشتر نمي نويسه اه ، اه ، اه .... قبلا ها خيلي بهتر مي نوشت . --------------------------- گزارش ماهانه کميته دفاع از حقوق بشر در ايران - سوئد در خصوص نقض گسترده و مستمر حقوق بشر در ايران هم بد نيست . 50 مورد را اشاره كرده ، فكر كنم روشون نشد بيشتر بنويسن . --------------------------- مثل اينكه يه ويروس بنام ويروس نيل غربي هم به آمريكا حمله كرده
□ نوشته شده در ساعت 9:12 PM توسط poorya Thursday, August 22, 2002
● مرد ... و يه عالم شرمندگي
........................................................................................تقصير من چيه ؟... نه ، شما بگيد . تقصير من چيه ؟ من بايد از كجا مي دونستم كه نازدار خانوم ( نامزدم ) هم ديشب رفته تو قفس . گناه من چيه ؟ ... خوب كف دستم را كه بو نكرده بودم بدونم صاف همين شبي كه من رفتم تو قفس و حوصله هيچكي و هيچي را ندارم اون هم رفته تو قفس و به من احتياج داره و مي خواد با من حرف بزنه ... مي دونيد چي شد ؟ ديشب نرفتم كنار موشها بهش زنگ بزنم . آخه اينجا تيليفون دستي خط نمي ده ... بايد پاشم برم يه جايي نزديك انبار كمپمون ، كنار 70 -80 تا موش ، عرق بريزم از گرما ، تا گوشيم خط بده ... ديشب نرفتم ... حوصله نداشتم ... دلم خيلي گرفته بود . راستي ، ديشب صداي آواز اون مرد را شنيديد كه تو خلوتش مي خوند : قد هزار تا پنجره ، تنهايي آواز مي خونم دارم با كي حرف مي زنم ، نمي دونم نمي دونم ... شايد هم براي اين بود كه دو روزه سم ريختن موشها را كشتن . الان اونجا دو سه تا موش كوچيك بيشتر نيست . خيلي كلافه ام ... خسته شدم ... بابك هم همينطور. اون هم خسته شده و اعصابش خورده ، نميدونم اين يه هفته لعنتي كي تموم مي شه ... □ نوشته شده در ساعت 11:14 PM توسط poorya
● مرد ... و چند تا عكس
........................................................................................در اين نزديكيها يه جايي هست كه فكر كنم تا چند وقت ديگه هممون ميخوايم بريم اونجا ... واسه گردش ، واسه تفريح ، و يه سري آدم مثل من هم لابد واسه كار !!!
چند تا عكس ديگه هم هست ، فكر كنم بد نيست اگه آنها را هم ببينيد . واقعيتهايي را نشان مي دهد كه دور از ذهن من و شماست . _______________________ ببينم ... رنگ وبلاگ من بد شده ؟؟؟ خودم كه خيلي خوشم اومده ، رنگ شير نسكافه شده ... خيلي خوشمزه است .... مگه نه ؟!!! □ نوشته شده در ساعت 9:17 PM توسط poorya
● مرد ... و فرصت تعارف يك سيگار
........................................................................................... كاش فرصتي دست دهد تا صفها را براي لحظهاي بشكنيم و نفسي تازه كنيم.كاش رخصتي باشد تا سيگاري تعارف كنيم. بگيرانيم و همراه با پكي عميق، چشم به حريف بدوزيم. دود را بيرون دهيم تا نفسهايمان به هم آميزد. ... وبگرد ، از « اميد » مي گويد . □ نوشته شده در ساعت 8:50 PM توسط poorya
● مرد ... دلتنگي ...
........................................................................................وقتي كه دلتنگ ميشم و همراه تنهايي ميرم داغ دلم تازه ميشه زمزمه هاي خوندنم وسوسه هاي موندنم با تو هم اندازه ميشه قد هزار تا پنجره تنهايي آواز مي خونم دارم با كي حرف مي زنم نمي دونم ، نمي دونم اين روزها دنيا واسه من از خونمون كوچيكتره كاش مي تونستم بخونم قد هزار تا پنجره طلوع من ، طلوع من وقتي غروب پر بزنه موقع رفتن منه ... ـــــــــــــــــــــــــ هر وقت دلم ميگيره اين شعر را واسه خودم ، و واسه دلم مي خونم . □ نوشته شده در ساعت 7:45 AM توسط poorya Tuesday, August 20, 2002
● مرد ... دوستي ... اختلاف
........................................................................................مشكل دومي كه رابطه من داشت اين بود كه من بخاطر علاقه اي كه به اين دوستي و حفظ اين رابطه داشتم ، سعي مي كردم در بسياري از مسايلي كه پيش مي آمد به اصطلاح كوتاه بيايم . در ابتداي كار هيچ مشكلي نبود . همانطور كه همگي مي دانيم در هر رابطه اي به علت تفاوتهايي كه بين دو نفر از لحاظ عقايد و انديشه ها وجود دارد ، بروز اختلاف اجتناب ناپذير است . اين اختلافات حتي در رابطه ما با پدر ، مادر و خواهر و برادرمان هم پيش مي آيد . خوب ، طبيعي است كه اين قبيل اختلافات در دوستيها هم پيش مي آيد . روشي كه من در آن زمان پيش گرفته بودم اين بود كه سعي مي كردم به اين قبيل اختلافها توجهي نكنم و از كنار آنها بگذرم . به نظر من يك دوستي ، ارزشي به مراتب بيشتر از اين داشت كه بخواهد با اين حرفها آلوده شود . من در آن زمان متوجه نبودم كه اين روش مشكلاتي را به بار خواهد آورد . ( از اينجا به بعد بحث كاملا مردانه است ) . مي دانيد مشكل چه بود ؟ مشكل اينجا بود كه بعد از چند سال اين ذهنيت براي طرف من پيش آمده بود كه من آدم ضعيفي هستم . او فكر مي كرد كه من كسي هستم كه از مشكلات فرار مي كنم . كسي هستم كه طاقت تحمل مشكل را ندارم . كسي هستم كه نمي توانم با مشكلم بجنگم . و اين يعني اينكه مردانگي يك « مرد » زير سوال رود . يعني اينكه من كسي نيستم كه به توان روي او حساب كرد و در سختيها و مشكلات آينده به او تكيه نمود . او خودش را بسيار قوي مي ديد و فكر مي كرد حرفش بايد در تمام امور به كرسي بنشيند . وجود اين مشكل از لحظه اي عيان شد كه ما وارد بحثهاي جدي براي آينده و زندگيمان شديم . چون اصولا زنها احساساتي فكر مي كنند ، نبايد مسايل مهم و تصميم گيريهاي زندگي را بر عهده آنها گذاشت ( براي اين حرفم دليل دارم ) . اين باعث شد كه من در مقابل حرفها و تصميمات و نظراتي كه راجع به آينده ما داشت ايستاده و از نظرات خودم دفاع كنم . دوست من بطور ناگهاني با انساني مواجه شد كه روي نظراتش پافشاري كرده و روي اثبات نظريات و حرفهايش بحث مي كند . در واقع براي اولين بار متوجه شد كه در اين رابطه ، دو نفر وجود دارند و ديگر مثل گذشته نيست كه هرچه او بگويد ، همان انجام شود و اين مساله اي بود كه براي دوست من تازگي داشت … □ نوشته شده در ساعت 11:41 PM توسط poorya
● مرد ... دوستي ... زمان
........................................................................................بزرگترين مشكلي كه رابطه من داشت اين بود كه دچار « روزمرگي » شده بود . واقعيت اين است كه هر چيزي در زندگي حتي عشق ، اگر دچار روزمرگي شود محكوم به نابودي است . امروز در قرن 21 جامعه ما و زندگي ما نيازمند پويايي و حركت است . هر چيز و هر كس كه نخواهد خودش را با اين شرايط تطبيق دهد با مشكلات اساسي روبرو مي شود . اين قضيه در مورد رابطه هايي كه ما با ديگران داريم هم صدق مي كند . توجه داشته باشيد ، در اينجا منظور من هر نوع رابطه بين دو نفر ( بدون در نظر گرفتن جنسيت آنها ) مي باشد . جهان امروز با سرعت بسيار شگرفي در حال پيشروي است . و واقعيت اين است كه اگر ما بخواهيم سستي كنيم ، از قافله زندگي عقب مي افتيم . اكنون زماني است كه انسان در هر لحظه از عمرش مجبور به يادگيري مي باشد. و از دست دادن زمان ، هزينه بسيار سنگيني براي ما در بر خواهد داشت . ما بايد در روابط عادي خود نيز اين مساله را در نظر بگيريم . من از شما مي پرسم : واقعا دوستي با كساني كه هيچ چيز جديدي به انسان نمي دهند ، چه سودي دارد ؟؟؟ من فكر مي كنم همگي ما بايد در روابط و در انتخاب دوستانمان تجديد نظر كنيم . از دور ريختن كساني كه هيچ نفعي براي شما ندارند نترسيد و به هيچ وجه فكر نكنيد كه ممكن است از دست شما ناراحت شوند . ناراحتي اين قبيل افراد واقعا اهميتي ندارد . مهم خود شماييد . به زماني كه شما با اين قبيل افراد از دست مي دهيد فكر كنيد . زمان چيزي نيست كه باز بتوان آن را بدست آورد . □ نوشته شده در ساعت 6:39 AM توسط poorya Monday, August 19, 2002
● مرد ... خاطره ... زندگي
........................................................................................ماجرايي كه روز قبل نوشتم يك ماجراي واقعي از چهار سال زندگي من بود . ماجرايي كه هيچگاه فراموشش نخواهم كرد . رابطه اي كه به شكل گيري شخصيت من ( چه خوب و چه بد ) بسيار كمك كرد . در نظراتي كه دوستان روي متن روز قبل گذاشته بودند نكاتي به چشم مي خورد كه من در اينجا لازم ميبينم كه درباره آنها توضيحاتي بدهم. يكي از اين نكات در رابطه با سخنان دوستي است كه از اينكه من در حال حاضر از يك دوستي و رابطه عاطفي قديمي حرف مي زنم ، متعجب شده بودند . همانطور كه قبلا هم گفته بودم به نظر من اين دوستيها ، مي توانند آزمايشي باشند براي زندگي آينده . و به همين دليل نيز ارزشمند هستند . ما در اينگونه رابطه ها مي توانيم يك زندگي مشترك را در ابعاد كوچكتر تجربه كنيم . مسايل ريزي از قبيل طرز برخورد با يكنفر ، آشنايي با احساسات ، عواطف و عادات يكنفر از جنس مخالف ، آداب معاشرت ، احساس مسوليت و بسياري نكات ديگر در اينگونه روابط براي ما مشخص و تجربه مي شوند . سمانه جان ، اينها خاطرات زندگي من است . چهار سال از عمر من و از جواني من . و به همين دليل براي من ارزشمندند و فراموش نشدني. نكته ديگري كه دوستان گفته بودند راجع به پايان عشق بود . چيزي كه در اينجا بايد بگويم اين است كه ما ( عليرغم تمام حرفهايي كه معمولا گفته مي شود ) در بسياري از مواقع با پديده اي مواجه هستيم بنام « مرگ عشق » . چيزي ناباورانه ولي واقعي . اميدوارم به زودي بتوانم بطور كامل اين پديده و راههاي مقابله با آن را توضيح دهم . آزاده خانم اگر مراقب نباشيم ، اگر نگران اطرافيان و روابطمان نباشيم ، آري ! پايان عشق همين مي شود. بايد عشق ، و عشق ورزيدن را ياد گرفت من در روزهاي بعد اين رابطه ، اتفاقات و اشتباهاتي كه در آن افتاد و هر چه را كه بنظرم مي آيد برايتان توضيح مي دهم . اميد كه زندگيمان با دوستي و عشق همراه باشد . □ نوشته شده در ساعت 12:30 AM توسط poorya Sunday, August 18, 2002
● مرد ... و يك خاطره دور
........................................................................................پاييز 74 يكسال از يك حادثه تلخ مي گذرد ., و اكنون اين منم آدمي منزوي ، خسته و نيمه ديوانه . زمستان 74 و اكنون نور اميدي در زندگيم پيدا شد… كسي كه مي توان با او حرف زد … كسي كه باورت دارد … كسي كه باورش داري تابستان 75 نامه اي از او … و مهمتر از مطالبش ، … جاي لك چند قطره اشك بروي كاغذ خدايا من ارزش اين اشكها را مي دانم من ، ارزش اين اشكها را مي دانم بهار 76 و عشق ، در دامان طبيعت جان مي گيرد خدايا كوههاي زاگرس چه زيباست … پاييز 76 صداي خش خش برگهاي پاييزي در زير پا … قدم زدن در كنار زنده رود ، دست در دست هم خيابانهاي اصفهان در پاييز چه صفايي دارد بهار 77 … و عشق ، تنها عشق از آينده سخن گفتن ، از زندگي سخن گفتن ، از من و ما گفتن و عشق ... تنها عشق تابستان 77 زيبا ترين سفر زندگي ، يك هفته ، ساحل متل قو سر به روي شانه هم و خواندن ، در كنار دريا « اگه يه روز بري سفر بري ز پيشم بي خبر اسير روياها مي شم دوباره باز تنها مي شم ... » زمستان 77 باورم نمي شود ؟؟؟ آيا مي خواهد، دوباره باز تنها شوم ؟!!! بهار 78 او را چه مي شود ؟ من ، همانم كه بودم . خدايا او را چه مي شود ؟ تابستان 78 حتما خسته است … من ، دركش مي كنم او هنوز هم دوستم دارد … او ، خودش گفت كه دوستم دارد او خودش گفت ، كه تا هميشه دوستم دارد ، حتما خسته است ... من مي دانم پاييز 78 « تو ، سد راه پيشرفت من هستي » … و تمام □ نوشته شده در ساعت 6:30 AM توسط poorya
|
Sexology
|